مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

زندان ...

دستت را از جیب کتت بکش بیرون؛ از بند کیفت, از روی میز, دستت را از سینه ات آزاد کن. زندان که فقط ایستادن پشت میله‌های راه راه و چشم دوختن به نقطه‌ای آن سوی دیوار و حصار نیست. همین که دستت در جیبت گیر کرده باشد و نتوانی به راننده‌ی تاکسی میدان آزادی را نشان دهی یعنی هی باید تنهایی ت را دور بزنی. همین که دستت را به میز, به سینه‌ات قفل کرده باشی؛ همین که خیره شوی به رفتن‌ها به خاطره یعنی در پستوی ذهنت یک جایی از زمان, پیش کسی زندانی شده‌ای. زندان که فقط سیگار بهمن و دمپایی پلاستیکی نیست. همین که دستت با سیگار ته بکشد, همین که دمپایی ت چند ماهی پشت در جفت باشد و تو زل زده باشی به کاج همسایه یعنی دست‌هات پشت میله‌های پنجره زندانی ست حتی اگر رو به آسمان باز شود درب این دیوار. دستت را از بند کیفت رها کن بگذار این دست‌ها از لب‌های کسی گیلاس بچیند, یا که روی موهای کسی لبخند سنجاق کند. دستت را رها کن و بگذار باد تو را به دست‌های آویخته‌ام از درخت گیلاس هول دهد  ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

۲۱ روز بعد ...

پر میشم از خالی 
دیگه نمی تونم شکل خودم باشم  ...

 

:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

خانه پدری ...

این خانه زیباست هنوز ، با تمام کهنگی اش شنیدنی ست ،
با همان شعر های کودکانه که لای جرز دیوارش مانده و بلند تر از صدای من است ،
خانه پدری ام زیباست ،
زیرا سه سالگی ام در آن می دود و به ریش بیست و چند سالگی ام می خندد ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

من ...

من همانی هستم که اگر خیرات می کنند به من نمی رسد.
همان سوراخ اول کمربند که همیشه بدون استفاده و تنها می ماند ،
شبیه صفر که درهر عددی ضرب شود در کمترین مقدار حالت ممکن قرار میگیرد.
من همان درس عبرتی هستم که روزگار برای دیگران رقم می زند ،
همان که خوشحالی را باور نمی کند ،
من به دنیا آمدم و دنیا به من نیامد  ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

سازم را با تو کوک می کنم ...

هر روز پشت این پنجره
می نشینم و در لحظه های تکراری
منظره ای گیج را تماشا می کنم
1، خانه ی همسایه
2 ، خانه ی همسایه
5 ، خانه ی همسایه
و موشک ها هر روز خانه ی یکی از همسایه ها را
و تکرار می شود
 ، خانه ی همسایه 100
101
102
103 ...
باران می باریدبر سر مزار دریایی که ساحلش تو بودی و جهان درگیر هزار ماجرا بود
فقر، قحطی ، خشک سالی ، بحران های اقتصادی  ، جنگ های قومی و مرگ های دسته جمعی ...
این همه بود و من در تکرار کران تا کران خودم مات بودم
دور خودم گیج می رفتم وپیش تو می آمدم و تو آن قدر دور بودی که هیچ پرچم سپیدی به قله هایت نمی رسید .
می دانی ؟
جهان ما همه چیز دارد
جهان من تو را کم دارد
و جهان خود پی لبخندی ست برای فرار از این روزمره گی !
بخند
این تنها لحظه ی رهایی باد در موهایت ؛ استعاره ی خوبی برای صلح است
از لحظه ی کشتار سرخ پوست ها تا برده داری مزرعه های پنبه ی روی پیراهنت .
یوسف شده در چاه ؛ بی حضور برادران !
مات بازی کودکانه ی دخترکان بی سرپناه می شوم
حیران این همه تصویرم که باد می آید و من منتظر موهایت می مانم
در ایستگاه قطاری که راس ساعت 20 من تنها مسافرش می شوم با تویی که در جاده های مخالف دور می شوی با بادهای موافق ؛
 ابر می آید ؛ آسمان دلگیر می شود و باران نمی آید ...
تکرار می شود این تصویر چند هزار ساله :
از این کوچه رد می شوی ؛ من پشت پنجره نشسته ام و به این همه بی دلیل تکرار شدن ها خیره ؛
با سیگاری که مدام تکرار می شود وجهان بدون لبخندی خنده را از عکس های سیاه سپید می گیرد ...
عکس می گیردو من تیتر یک روزنامه ها می شوم
ارکستری که یک نت را در گام چشم هایت تکرار می کند :
دو / دو
دو / دو
و دوان دوان از این کوچه رد می شوی ونغمه ی آشنای صلح را برای زمین هدیه می بری من تکرار می شوم در صفحه های مردد تاریخ
من انکار می کنم این همه اقرار عاشقانه را و هنوزدرست وسط مزرعه ی پیراهنت لای گندم زاری ایستاده ام و کلاغان روی سیم های برق زیر برفهای نیامده کنار گنجشک ها تکرار می شوند .
پنجره  را باز بی کنم و به بی انتهای این کوچه ی بن بست خیره می شوم .
انگار تکرار می شود :
من در من ؛ تو در آینه ؛ ما در زمان  ...
و این کوچه ای ست تنها تر از لحظه های حیرانی ما و تکرار تند ترانه ای در من
ماه بالای این کوه نشسته ؛ شب در رنگ ؛ تیره گی در نور مانده  ...
و ما انگار تکرار می شویم :
" توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روزم .... "
رد شو از این همه سیاهی
جهان به لبخند تو محتاج است
بخند
این تنها لحظه ی رهایی باد در موهایت
استعاره ی خوبی برای صلح است .
 


+ برای بهار ؛ سال نو  و تو  ...
+ سال نو یعنی
تو ...
+ ممنونم از
نرگس سبز  :]
 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

گردباد ...

توی آرامش همه چیز خوب است. توی دعوا هم خوب است اما توی آرامش یک چیز دیگر است. توی دعوا خودت را میریزی بیرون و تا مدت ها راحتی. توی آرامش می توانی بنشینی یک گوشه و کاری نکنی آن وقت میبینی همه چیز به سمتت می آید و تو هی چیزهای بیشتری میفهمی و چیزهای بیشتری احساس می کنی. چرا اینقدر از آرامش حرف میزنم؟ چون خودم توی یک گردباد گیر افتاده ام. یعنی الان دارید صدای من را از توی یک گردباد عظیم الجثه می شنوید. از آن نوع گردبادهای وحشی که سر راه درخت ها و خانه ها را می کند و با خودش بر می دارد. من الان توی یکی از آنها با یک خانه ی چند طبقه، همسایه شده ام. او خیلی بالاتر از من است یعنی درست نوک گردباد نشسته. وظیفه ی خبر دادن از آب و هوا یا اینکه دقیقا داریم کجا می رویم به عهده ی خانه ی چندطبقه است. طبیعی ست، چون خیلی بالاتر از من است. همان اول با هم توافق کردیم کارهای بالایی با او باشد و کارهای پایینی با من. تقسیم کار واقعا چیز خوبی ست!!

توی گردباد زندگی کردن مثل زندگی روی دور تند است موقعی که هیچ حرکتی نداری. الان منظورم را فهمیدید؟ خیالم راحت شد. تازگی ها حوصله ی توضیح دادن خیلی چیزها را ندارم. یک جمله می گویم و بقیه اش در گردباد گم می شود. من هم حوصله ندارم بدو ام دنبالش و داد بزنم: «آهای بقیه ی جمله. وایستا می خواهم تمامت کنم.» وقتی کسی را اینجوری صدا بزنی فرار می کند چه برسد به یک جمله ی معمولی.

توی گردباد بودن یا گردباد توی آدم بودن، شبیه هم است. بعضی ها دوست دارند همه چیز را متفاوت ببیند برای همین بین اینجور چیزها فرق می گذارند درصورتی که هیچ تفاوتی بین چیزها نیست. البته بگذارید همین الان یک چیزی را روشن کنم. اینکه متفاوت ببینید با اینکه دوست داشته باشید متفاوت ببینید خیلی فرق دارد. دوست داشتن کلا چیز گندی ست. دوست داشتن یعنی فرق گذاشتن، و همه چیز از همین کلمه ی خطرناک شروع می شود. دوست دارید گردباد را توی آدم ببینید؟ خب این فرق است. چرا همان طوری که هست نمی بینید؟ چرا به مغز بیچاره تان اجازه نمی دهید راحت باشد و اتفاقات را همان طور که هست ببیند؟

توی گردباد کارهای زیادی نمی شود کرد. می شود سردرد گرفت، بی تفاوت بود. می شود هزار بار رقصید و چرخید. می شود چشم ها را بست و به هیچ چیز فکر نکرد که این یکی انصافا کار سختی ست. من یکی که نمی توانم فکر نکنم. اینجوری مغزم کرم می زند و کرم ها از توی چشم ها و دهانم می آیند بیرون و پخش می شوند توی گردباد، درست مثل یک پنکه سقفی که روی دور تند باشد و کرم ها به پره هایش چسبیده باشند. نمی شود اینجوری! آن وقت به جای گردباد، «کرم باد» سبز می شود و همسایه ی طبقه بالایی وحشت می کند. برای همین خودم را مجبور کرده ام یواشکی با سرعت گردباد فکر کنم و سریع فکرهایم تمام شوند و بروند پی کارشان. اینجوری هیچ کس هم نمی فهمد چقدر فکر کرده ام و تلفن که زنگ بزند جواب نمی دهم و صدای آدم ها را خیلی دور می شنوم و اینجوری همه چیز عادی می شود.

اخیرا کاری که روی آن تمرکز کرده ام درآوردن دست و پاهایم از توی گردباد است. خودم را به موش مردگی می زنم و وقتی گردباد حواسش نیست کمی بیرون می آیم و توی آرامش می نشینم. بعد که دوباره می خواهم برگردم دست و پاهایم را همانجا می گذارم و دفعه ی بعدی بقیه ام را توی آرامش جا می گذارم. همین تکه تکه کردن خودم و پخش شدن توی جاهای مختلف خودش یه جور آرامش حساب می شود. دردش زیاد نیست بستگی به درجه ی تحملتان دارد. خوشبختانه من از پس این کار خوب بر می آیم آنقدر که دستگاه گردش خونم به جای گلبول سفید، گلبول تحمل می سازد و پخش می کند همه جایم. آه ای دستگاه گردش خون لعنتی! نمی دانی چقدر ازت متنفرم!!!

به همین خاطر دارم مدام خودم را به آرامش می چسبانم و توی آن فکر می کنم کمی همه چیز خوب است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ...

 

می شود مثل یک بچه از شادی های غیرممکن بالا پایین پرید. می شود مثل یک بچه از دیدن درخت کریسمس شادی کرد. می شود مثل یک بچه زیر درخت کریسمس دراز کشید و ساعت ها به نورهای درخت خیره شد. می شود  مثل یک بچه سرشار از حس پرواز در هنگام تاب بازی شد. می شود مثل یک بچه سرشار از حس خوب قایم شدن در پشت درخت ها در هنگام بازی قایم باشک بود. می توان از سرما حس خوبی، به خوبی خیابان ولی عصر ساخت. می شود از بدترین کلمات بهترین داستان را نوشت. همه چیز در خوشبینانه ترین حالت ممکن، امکان دارد برای خیلی ها رخ بدهد ولی هنوز شک دارم که زندگی من با اسم خوب شانس پیوندی داشته باشد.
همیشه ترسی با من است. ترس از نشدن. ترس از باختن در زندگی. ترس از باختن در نوشتن. ترس از خواندن و دیدن و گوش دادن. برای همین است که در آستانه ی 24 سالگی سرشار از ترسم. سرشار از اینکه اصیل ترین آهنگ دنیا هم نتواند مثل صدای تو به من آرامش بدهد. حس می کنم که 24 سالگی من غم انگیز ترین حالت درونی من باشد. 24 سالگی من پر باشد از جای خالی عطر تو در من. 24 سالگی من توام باشد با از دست دادن کمترین دلخوشی زندگی. در آستانه ی 24 سالگی من مثل یک پیرمردم که حتی از سرما هم می ترسم. در آستانه ی 24 سالگی من نیاز به یک شومینه دارم تا در کنارش بنشینم و خاطرات را مرور کنم. حتی حوصله نکنم روزنامه و یا کتابی را باز کنم. متاسفانه این روزها من یک پیرمردم که فقط جلوی بینی خودش را می بیند. من تابحال اینقدر ناتوان نشده بودم. مسیح هم 33 سالش بود که مصلوب شد، ولی من نمی توانم. پدر اگر ممکن باشد این پیاله را ننوشم. من هم برای خودم خدایی بودم، مریم هایی بودند که پایهای من را با عطر تدهین می کردند و با موهایشان خشک می کردند و حالا جلالم را از دست داده ام و ضربه های شلاق تحمل می کنم. دیگر نمی توانم این صلیب را تا جلجتا برسانم. شمعون قیروانی را بفرست کمکم کن. من نمی توانم حرف مردم را تحمل کنم، من نمی توانم فحش های مردمی که سر راه ایستاده اند را تحمل کنم، من نمی توانم جسارت سربازان و سرکه و شراب و زوفا را تحمل کنم.
پدر، می دانی؟ من سرم را از روی صلیب بلند می کنم و به جای اینکه به تو بگویم این ها را ببخش به تو می گویم، این جمعه شب نمی شود. این ساعت تکان نمی خورد و خون از من می رود و هنوز زنده ام. من در میان همهمه ی سربازان و مردم و فریسیان صدای مریم را می شنوم. همه جا بوی خون می آید ولی بوی عطر بیت عنیا بینی من را پر کرده. پدر من نمی توانم ...

 

+ بعد از مدت ها ...  smiley

+ [محسن چاوشی] : [ای عاشقان]

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

... Running By The Roads , Running By The Fields

خوب نیستم ...

 

[Amirreza] : [Running By The Roads , Running By The Fields]

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

بابا حاجی ...

آخرین بهار زندگی ،
عیدانه ات :
بهاری ابدی شد ،
گام در راه که نهادی ،
باران گرفت  ...
آسمان این آبادی ،
کوچه باغ ها ،
درختان انار ،
و خاطره ی گندم زارها ،
مدیون مهربانی دستان تواند  ...
بدرود ،
مرد یک قرن زندگی ،
بدرود مرد یک قرن مهربانی ،
بدرود ؛
دل آبادی گرفته
باران هم  ...
بدرود  ...

 

+ [خداحافظ باباحاجی  ...]

+ [بابا حاجی :)]

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

آماده نیستم ...

من هنوز جامانده سال نود و سه در نود و چهارم، آنوقت صدای ساز و دهل نود و پنج می آید! چگونه این هجم از تنهایی را با خودم ببرم به نود و چند؟! تا کی زنده می مانم که بخواهم سال ها را یک به یک نشخوار کنم؟ هنوز نود و پنج درصد از من در نود و چهار جا مانده، زیادی زود است برای اتمام امسال، زبانم بند آمد، سبزه عید از در وارد شد، ماهی به حوض انداخته شد، پدر عیدی کودکان را داد، اما من هنوز چشمانم به داربند حیاط خانه است که چرا میوه نمیدهد، که چرا این عمر میوه نمیدهد ...

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .