مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

مساله ی اسپینوزا - (1)

وقتی همه ی عوامل پیش تر رخ داده اند ، یک واقعه باید اتفاق بیفتد. هیچ منعی در این قضیه وجود ندارد. و یکی از مسائل مهمی که من آموخته ام این است که کنترل کردن چیزهایی که نمی توانیم کنترلشان کنیم غیر عقلانی است.

اروین یالوم
مسئله اسپینوزا


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

محاکمه ..

مدام می کوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم ، چیزی توضیح ناپذیر را توضیح بدهم ، از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم ، چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است. چه بسا این چیز در اصل همان ترسی ست تسری یافته به همه چیز ، ترس از بزرگترین و کوچکترین ، ترس ، ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف. البته شاید این ترس ، فقط ترس نیست ، شاید چیزی ست فراتر از هرچه که موجب ترس می شود  ...

فرانتس کافکا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

تدریج ...

کم کم شروع کردم به حساس شدن روی کلمه ها و جمله ها و نقطه ها و ویرگول ها و پاراگراف ها. وقتی روی هرچیزی حساس شوی دیگر دوستت ندارد و ترکت می کند. بعد از آن حساس شدم روی صداها. آن ها هم ترکم کردند. روی زیبایی ها حساس شدم. فلنگشان  را بستند و رفتند یک جای نامعلوم. بعد از آن هرچیزی روی مخم بود و تحملش را نداشتم. استانداردها، معیارها، ملاک ها و خط کشی ها را آنقدر دور خودم جمع کرده بودم که مثل یک قفس دورم را گرفته بودند و از هرچیزی خارج از آنها وحشت داشتم و فکر می کردم اشتباه و ناجور و بد است. اینجور وقت ها آدم از خودش هم وحشت دارد مگر نه؟
بعد از آن فکر کردم حتما نباید کر و کور و لال و بی دست و پا باشی. حتی لازم نیست مثل فیلم های ژانر وحشت اره برقی و تبر برداری و دست و پای خودت را قطع کنی. وقتی توی «هزارتوی حساسیت ها» گیر بیفتی، قطعا کلک خودت را کنده ای. اینجور وقت ها یک کامیون و تریلی حرف و حدیث نیاز نیست بشنوی. فقط کافی ست یک نفر خیلی قاطع روبرویت بایستد و محکم بگوید: توجه نکن! مهم اینه خودت از چی خوشت بیاد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

یک

خوب ، گاهی آدم می خواند ، رمانی نیمه تمام دارد ، می رود خانه چای دم می کند ، سیگاری زیر لب می گذارد ، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خوب ، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد. اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آنهمه اخت پیدا بشود ؟ خواهید گفت ، پیدا می شوند. بله ، می دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد ، سروقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره میگرفتیم. خوب ، معلوم است، یکی زن می گیرد ، یکی سفر می رود ، یکی می رود مذهبی می شود ، یکی هم غیبش می زند ، خودکشی می کند ، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می بینی ، متوجه می شوی که آدم ها بیشترشان، نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.

پ.ن :
هوشنگ گلشیری، کتاب بره گم شده راعی، صفحه 75

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

خستگی ...

این وقت‌های شب خالی بودن جهان کاملا محسوس است.
آنچه در خواب نشد چشم من است ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

زندان ...

دستت را از جیب کتت بکش بیرون؛ از بند کیفت, از روی میز, دستت را از سینه ات آزاد کن. زندان که فقط ایستادن پشت میله‌های راه راه و چشم دوختن به نقطه‌ای آن سوی دیوار و حصار نیست. همین که دستت در جیبت گیر کرده باشد و نتوانی به راننده‌ی تاکسی میدان آزادی را نشان دهی یعنی هی باید تنهایی ت را دور بزنی. همین که دستت را به میز, به سینه‌ات قفل کرده باشی؛ همین که خیره شوی به رفتن‌ها به خاطره یعنی در پستوی ذهنت یک جایی از زمان, پیش کسی زندانی شده‌ای. زندان که فقط سیگار بهمن و دمپایی پلاستیکی نیست. همین که دستت با سیگار ته بکشد, همین که دمپایی ت چند ماهی پشت در جفت باشد و تو زل زده باشی به کاج همسایه یعنی دست‌هات پشت میله‌های پنجره زندانی ست حتی اگر رو به آسمان باز شود درب این دیوار. دستت را از بند کیفت رها کن بگذار این دست‌ها از لب‌های کسی گیلاس بچیند, یا که روی موهای کسی لبخند سنجاق کند. دستت را رها کن و بگذار باد تو را به دست‌های آویخته‌ام از درخت گیلاس هول دهد  ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

۲۱ روز بعد ...

پر میشم از خالی 
دیگه نمی تونم شکل خودم باشم  ...

 

:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

خانه پدری ...

این خانه زیباست هنوز ، با تمام کهنگی اش شنیدنی ست ،
با همان شعر های کودکانه که لای جرز دیوارش مانده و بلند تر از صدای من است ،
خانه پدری ام زیباست ،
زیرا سه سالگی ام در آن می دود و به ریش بیست و چند سالگی ام می خندد ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

من ...

من همانی هستم که اگر خیرات می کنند به من نمی رسد.
همان سوراخ اول کمربند که همیشه بدون استفاده و تنها می ماند ،
شبیه صفر که درهر عددی ضرب شود در کمترین مقدار حالت ممکن قرار میگیرد.
من همان درس عبرتی هستم که روزگار برای دیگران رقم می زند ،
همان که خوشحالی را باور نمی کند ،
من به دنیا آمدم و دنیا به من نیامد  ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

سازم را با تو کوک می کنم ...

هر روز پشت این پنجره
می نشینم و در لحظه های تکراری
منظره ای گیج را تماشا می کنم
1، خانه ی همسایه
2 ، خانه ی همسایه
5 ، خانه ی همسایه
و موشک ها هر روز خانه ی یکی از همسایه ها را
و تکرار می شود
 ، خانه ی همسایه 100
101
102
103 ...
باران می باریدبر سر مزار دریایی که ساحلش تو بودی و جهان درگیر هزار ماجرا بود
فقر، قحطی ، خشک سالی ، بحران های اقتصادی  ، جنگ های قومی و مرگ های دسته جمعی ...
این همه بود و من در تکرار کران تا کران خودم مات بودم
دور خودم گیج می رفتم وپیش تو می آمدم و تو آن قدر دور بودی که هیچ پرچم سپیدی به قله هایت نمی رسید .
می دانی ؟
جهان ما همه چیز دارد
جهان من تو را کم دارد
و جهان خود پی لبخندی ست برای فرار از این روزمره گی !
بخند
این تنها لحظه ی رهایی باد در موهایت ؛ استعاره ی خوبی برای صلح است
از لحظه ی کشتار سرخ پوست ها تا برده داری مزرعه های پنبه ی روی پیراهنت .
یوسف شده در چاه ؛ بی حضور برادران !
مات بازی کودکانه ی دخترکان بی سرپناه می شوم
حیران این همه تصویرم که باد می آید و من منتظر موهایت می مانم
در ایستگاه قطاری که راس ساعت 20 من تنها مسافرش می شوم با تویی که در جاده های مخالف دور می شوی با بادهای موافق ؛
 ابر می آید ؛ آسمان دلگیر می شود و باران نمی آید ...
تکرار می شود این تصویر چند هزار ساله :
از این کوچه رد می شوی ؛ من پشت پنجره نشسته ام و به این همه بی دلیل تکرار شدن ها خیره ؛
با سیگاری که مدام تکرار می شود وجهان بدون لبخندی خنده را از عکس های سیاه سپید می گیرد ...
عکس می گیردو من تیتر یک روزنامه ها می شوم
ارکستری که یک نت را در گام چشم هایت تکرار می کند :
دو / دو
دو / دو
و دوان دوان از این کوچه رد می شوی ونغمه ی آشنای صلح را برای زمین هدیه می بری من تکرار می شوم در صفحه های مردد تاریخ
من انکار می کنم این همه اقرار عاشقانه را و هنوزدرست وسط مزرعه ی پیراهنت لای گندم زاری ایستاده ام و کلاغان روی سیم های برق زیر برفهای نیامده کنار گنجشک ها تکرار می شوند .
پنجره  را باز بی کنم و به بی انتهای این کوچه ی بن بست خیره می شوم .
انگار تکرار می شود :
من در من ؛ تو در آینه ؛ ما در زمان  ...
و این کوچه ای ست تنها تر از لحظه های حیرانی ما و تکرار تند ترانه ای در من
ماه بالای این کوه نشسته ؛ شب در رنگ ؛ تیره گی در نور مانده  ...
و ما انگار تکرار می شویم :
" توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روزم .... "
رد شو از این همه سیاهی
جهان به لبخند تو محتاج است
بخند
این تنها لحظه ی رهایی باد در موهایت
استعاره ی خوبی برای صلح است .
 


+ برای بهار ؛ سال نو  و تو  ...
+ سال نو یعنی
تو ...
+ ممنونم از
نرگس سبز  :]
 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .