عرق سردی به پیشانی ام می نشست و آرام تمام بدنم را میگرفت

در کودکی . . .

وقتی که سرما می خوردم و در تب می سوختم.

خواب های آشفته ای هم  می دیدم ,

هذیان میگفتم و کابوس می دیدم

در آن لحظات همه چیز جور دیگری بود برایم

به راستی که همه چیز

جور دیگری بود . . .

در خواب " مورچه ای را می دیدم که در نهایت آرامش فیل بزرگی را کتک میزد ! "

مضطرب می شدم و گریه میکردم

اما هیچکس نمی فهمید من چه میگویم . . .

هیچکس . . .

هیچکس حتی نخواست بفهمد من چه میگویم !

مادرم گاهی برایم  آب پرتغال و لیمو می گرفت

بین خواب هایم سعی میکردم توضیح دهم که چه دیدم

اما به حساب هذیان هایم میگذاشتند و من . . .

من فقط میخواستم یکی گوش کند این هذیان های کابوس وارم را . . .

یکی گوش کند ...