غلت دیگری میزنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آید, در واقع مدت هاست که خوب نخوابیده ام . اوایل فکر میکردم مشکل از بالش هایم است . سرت را که رویش میگذاری وسطش فرو میرود و پر هایش به اطراف پخش می شود. اما بعد ها فهمیدم که مشکل چیزی فراتر از این حرف هاست !دیگر آن خواب های بعد از ظهر تابستان را نمیتوان پیدا کرد.آن روز هایی که بعد ناهار زیر کولر به خواب می رفتم.بیدار که می شدم عرق کرده بودم و احساس تشنگی مرا به خوردن لیوان آبی  وا می داشت. توی حیاط خنکای مطبوعی در هوا پخش بود و بوی خیس خاکـ وجودم را پر میکرد وشوق بازی های کودکی ام دو چندان می شد . دیگر  نه از آن روزها نشانه ای باقی مانده است نه خانه ی مان حیاط دارد نه بازی های کودکی پا برجاست و نه بوی خاکـ مرا مثل قبل به شوق می آورد . از تمام کودکی ام فقط عکس هایی باقی مانده اند که نگاه کردنشان من را پرت می کند به روزهایی که تمام شد . به روز هایی که چقدر زود تمام شد ! به روزهایی که تنها دغدغه ام تشخیص پای چپ و راست کفشم بود.الان بزرگ شده ام دیگر . میدانم زمین گرد است میدام آبی چه رنگی است.میدانم وقتی اسم فامیل بازیمیکنم  ماشین از " خ " میشود خاور ! میدانم اصول دین پنج تاست, میدانم پرچم کشور آلمان مشکی قرمز زرد است. میدانم وقتی کسی لب هایش را نشانم میدهد و با تعجب نگاهم می کند زود باید بگویم lip  lip !من حالا خیلی چیزهای دیگر را هم میدانم که از درون چنگ می اندازد و دل و روده ام را پاره می کند . من این روزها زیادی همه چیز را میدانم .انگار باید کمی استراحت کنم .منطق ذهن من این همه تضاد اطرافم را قبول نمی کند . همان بهتر که سرم را بگذارم روی بالش هایی که بیخوابی هایم را در  آغوش گرفته است . دیوار های اتاقم را هر روزنزدیک تر احساس می کنم و این نشانه ی خوبی نیست. و این نشانه ی خوبی نیست  که از صبح تا الان  چاووشی توی این اتاق میخواند و میخواند و میخواند : اگـه چـه هیچکس نیومد  سری به تـنـهـایـیـت نـزد     اما تو کـوه درد بـاش   طاقت بیار و مــــرد باش . غلت دیگری میزنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آید, در واقع مدت هاست که خوب نخوابیده ام .اوایل فکر میکردم مشکل از بالش هایم است!