یک صندلی فلزی را نشان کردم؛ جلوی پوزه‌ی اتوبوسی بود که مثلن قرار است ساعت ۶:۳۰ راه بیفتد. دمی نگذشت که جوانی آسمان‌جل با یخه‌ی برگشته‌ی آدیداس‌نمایی کنارم نشست؛ هنوز بند نفسش بود که سیگار را پشت سیگار روشن می‌کرد و با آن پُک‌های عمیق خاکسترهایش را کنار پایم می‌ریخت. برای این‌که نشان داده باشم حالم از این رفتارش به‌هم می‌خورد نگاهی به او کردم که تازه متوجه شلوار زاپ شده داغون و کثیف‌اش شدم! پیش خودم گفتم بگذارش دهانم را به دهانش مگذارم! پسری که هنوز پشت لب‌اش سبز نشده بود این‌بار جلوی من ایستاد و پرسید آقا مسافر شیرازید؟ گفتم نه. پس با صدای بلند گفت: آقای حسینی مسافر شیراز به جای‌گاه همسفر! گدایی از کنارم رد شد؛ با این‌که دلم به حالش سوخت اما ریالی هم به او کمک نکردم! هنوز بوی تند سیگار هم‌جوارم اعصابم را خسته نگه داشته بود که راننده اتوبوس ما از راه رسید و گفت برید بالا! قبلش به او گفتم ساک دارم! او نگاهی به ساکم انداخت و توجهی نکرد! یعنی در صندوق‌اش را باز نکرد! منم بی‌توجه به او خودم صندوق را بالا زدم و ساک را گذاشتم. اتوبوس‌اش چندان مالی هم نبود! پول فرست‌کلاس را گرفته بودند و چیزی در حد اتوبوس‌های شرکت واحد تحویل داده بودند! ردیف اول؛ صندلی سوم! تک‌صندلی! ساعت قدری از ۶:۳۰ گذشته بود؛ اما فقط هشت نفر روی صندلی‌هاشان بودند. آقای حسینی مسافر شیراز! این صدای بیرون اتوبوس بود! شیشه سمت چپم صحنه کودکی را نشان می‌داد که مدام گریه می‌کرد و پدر و مادر بلوچ‌اش شاید حتا قادر به پرداختن پولی برای خوراکی‌های رنگارنگی که در ترمینال می‌دید؛ نبودند. نگهبانی که درب ورودی را مثل کلاکت باز و بسته می‌کرد و سطل آشغال‌هایی که همیشه خالی بودند و پای آن‌ها نخ‌های سیگار رژه می‌رفتند! هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود و من از سر کلافه‌گی هدفونم را بیرون کشیدم. حالا دیگر صحنه‌هایی را که در ترمینال می‌دیدم با موزیک‌هایی که گوش می‌دادم عجین شده بود و چه تلخ هم بود. راننده آمد بالا. دید اتوبوس تقریبن خالی است! پس عصبی شد و گفت: همه پیاده شین با اتوبوس سفیده برین! همه آن هشت نفر به انضمام من از اتوبوس پیاده شدیم و منتظر اتوبوس سفید ماندیم تا بیاید! چون هنوز آن اتوبوس سفیدرنگ نیامده بود! اتوبوس ما که رفت. ساکی که در صندوق‌اش جا گذاشته بودم؛ تاخیر آمدن اتوبوس سفید؛ اتلاف یک ساعتی وقت؛ پولی که بابت بلیت پرداخته بودم و غروب آفتابی که از عصر سیزده‌به‌در هم حزین‌تر بود و نهایتن صدای آهنگی که در گوشم می‌گفت: قطار رد شد و رفت؛ مسافرا موندن... آقای حسینی مسافر شیراز به جای‌گاه همسفر...