گذشته از راه رسیده و دستش را روی شانه‌ام گذاشته است. خیره به درونم شده‌ام. منی در من با صدای بلند می‌گوید: «دلتنگ شده‌ای!» جوابی ندارم. دارم به عقربه‌ها نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را بسته‌ام و گذاشته‌ام صدای تیک‌تاک ساعت توی گوشم جست‌وخیز کند. دلتنگ شده‌ام. دلتنگ روزهایی که برای گذراندنشان لحظه‌شماری کرده بودم. روزهایی که دلیلی برای گریه کردن داشتم، دلیلی برای انتظار کشیدن، دلیلی برای لبخند زدن. زمان می‌گذرد و نقطه‌های اوج هر حس و حالی عادی می‌شود. زمان می‌گذرد و زخم‌ها التیام پیدا می‌کنند، شادی‌ها محو می‌شوند و این وحشیانه‌ترین قدرت ثانیه‌هاست. حالا ماشین مکانیزه‌ای که در وجودم تنظیم شده است برای روزهایش برنامه‌ریزی می‌کند. من گوشه‌ای پرت از زندگی نشسته‌ام و جمعیتی در وجودم من را کنترل می‌کنند. چه می‌شد اگر این تن، این جسم بیشتر از اینها توان داشت؟ نشسته‌ام این کنج و از چشم‌هایم، از دست‌هایم، از تنم خواهش می‌کنم که بیشتر از این‌ها بتوانند! که بتوانند پا به پای ذهنم برای جنگیدن با قبیله‌ای که در وجودم ساکن شده مقاوم باشند. خستگی‌ام را ریخته‌ام روی فرش و به صدای تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. خستگی‌ام را... .