سرم درد می کند ؛ الان درست،چهل و هشت ساعت است که سرم درد می کند ؛ شقیقه هایم منقبض شده و رگ های مغزم را زیر پوست سرم حس می کنم؛ ریشه ی تک تک تارموهایم درد می کند ؛ درست چهل و هشت ساعت است که نمی شود خوابید ؛ نمی شود بیدار ماند ؛ نمی شود حتی سرتکان داد ...
درد می زند به تخم چشم هایم ؛ قرنیه ی هر دو چشم ام درد می کند ؛ رگ های قرمز اش روی سطح سفید زیر پِلکم خود نمایی می کند ؛
حتی مُژه هایم هم از این درد مستثنی نیستند ؛ الان چهل و هشت ساعت است که پرده ها را نکشیده ام ؛ همه جا تاریک است ؛ انگار این چهل و هشت ساعت،صبح به خود ندیده ؛ حس می کنم گودی زیر چشم هایم بیشتر شده ؛ الان چهل و هشت ساعت است که می توانم تک تک رگ های روی مغز ام را بشمارم  ...
سرم را از تخت آویزان می کنم ؛ نوک موهای تاب خورده ام به زمین می کشد ؛ پلک های پر از دردم را می بندم ؛ خون در مغزم راه میفتد ؛سنگینی مغزم غیرقابل تحمل می شود  ...
صدایت از آشپزخانه می آید ؛ می پرسی "مُسکن هایت را کجا گذاشتی؟!" ؛ می خواهم بگویم "نمی دانم" ، که یادم می افتد،چهل و هشت ساعت است که رفته ای  ...