اصلن حواسمان نیست! اصلن ملاکی برای انتخاب دور و بری‌هایمان نداریم. اصلن نمی‌دانیم دوست کیست و دشمن کجا منتظر ضربه‌زدن نشسته؟! اگر می‌خواهیم به بهانه‌ی این‌که ما داریم در عصر تکنولوژی زندگی می‌کنیم همین‌طور به خواب غفلت‌مان آگاهانه ادامه دهیم اشکالی ندارد! اما اگر کمی هم غروب عصر جمعه در وجودمان لنگر انداخته(!) شاید بهتر باشد فقط کمی اطراف‌مان را خلوت کنیم! این خلوت خیلی فرق دارد!. خلوتی که من می‌گویم آن شعار قشنگی نیست که می‌گوید صبح جمعه بلندشو تا بتوانی تمام شهر را از بالای کوه ببینی! این خلوت این‌ نیست که آدم گاهی هم برای خودش وقت بگذارد! نه! این خلوتی که من می‌گویم یعنی قدم‌زدن در پیاده‌رو یک خیابان ناشناس آن هم ظهر وسط هفته با تمام مشغله‌هایی که ادامه‌ی هفته‌ات را زهرمار می‌کنند! این خلوت یعنی سفارش دادن گرون‌ترین نوشیدنی فقط برای دلت و نه از سر قیافه‌گرفتن واسه دوست‌دختر یا دوست‌پسرت! حواست هست؟ در بهترین دوران جوانی؛ شده‌ای مثل نیچه و کافکا و مدام برای خودت قفس می‌بافی از افکاری که مال یک عده جوان بی‌سر و پایی است که موضوع برای خودنمایی کم آورده‌اند تا به این‌ها چنگ بزنند! بس است! خفه‌ شدیم از این‌همه تکبر و خودنمایی! دیگر کافی‌ست قدم‌زدن در پاساژهایی که از ژورنال‌کلاب‌های لباس رنگ‌وارنگ‌ترند! تا خرخره‌مان را پر کرده‌اند از این زیورآلاتی که اصلن هدف از خلقتش مشخص نیست! زندگی خیلی از ماها روزانه در آرایشگاه‌ها و پاساز‌ها و سینما‌ها و کافه‌ها خلاصه می‌شود (البته اگر دانشگاه را از آن فاکتور بگیریم که از همه‌اش مزخرف‌تر است!). اما اشتباه نکنیم که این ماییم که دچار سندروم فراموشی شده‌ایم و به کلی خود واقعی‌مان را از یاد برده‌ایم...