آینده‌ام
در آینه‌ی کوچکش جا مانده بود
آینه را
در کیف کوچکش دفن کرد و رفت

حالا
هر چه می‌شویم
پاک نمی‌شود اندامش
از حافظه‌ی دست‌هایم

تنها شده‌ام
مثل رد پای گربه‌ای حامله در برف
مثل پیرهنی که زنی زیبا
هنگام مرگ به تن دارد

از یاد رفته‌ام
مثل جمعیتی
جا مانده از قطار

به زودی
به زودی
به زودی تمام می‌شوم
و سطرهای این شعر
خیال‌های وحشی در اسبی است
که می‌دود
در دشت‌ها و قطارها و خیابان‌ها
می‌دود و
می‌دود و
می‌دود و
هر بار خود را
در تنهایی اصطبل
پیدا می‌کند  ..