در ذهنم توده‌ای از فکرهای متلاطم می‌چرخند. فکر جدا شدن از تو؛ فکر فحش و ناسزا گفتن به یک استاد خرفت که فقط از جایگاه استادی قلدربازی‌اش را یاد گرفته! فکر زنگ زدن به قدیمی‌ترین دوست؛ فکر خریدن هدیه‌های بی‌مناسبت؛ فکر خوابیدن زیر درختی. من نمی‌دانم تو چقدر به فکرهایم اهمیت می‌دهی؛ اصلن نمی‌دانم چقدر به فکرهای خودت اهمیت می‌دهی! اما تنها یک چیز را می‌دانم و آن این‌که اگر بمیرم؛ پاداشم این خواهد بود که دیگر نمی‌میرم! روزی چندبار بمیرم خوب است؟ یک بار برای آن چشمان زلزله‌خیزت؛ یک بار برای آن لطافت دستانت که ماهی یک دفعه‌ هم دستان زمخت مرا لمس نمی‌کند؛ یا برای آن صدای مهربانت که همیشه در حسرت یک صدا زدنش ماندم. میبینی؟ با احتساب هزار چیز دیگر من روزی هزار بار می‌میرم برای چیزی که دیگر وجود خارجی ندارد. هنوز هم یک تخت‌خواب خالی را تصور می‌کنم با یک پنجره که حوصله‌ی کشیدن پرده‌هایش را هم ندارم. میدانی؟ من اهل سیگار کشیدن نیستم که بگویم جای خالی‌ات را با سیگار و قهوه پر می‌کنم. نه! من حواس خودم را با کیلومترها پیاده رفتن و عرق ریختن تا مرز جنون پرت می‌کنم! غرق می‌شوم در دیوانگی‌ها و عصبیت‌هایم. به راستی اگر روزی علاقه‌ی اولیه‌ام را به تو پیدا کنم چه بر سرم می‌آید ؟!