کاش می‌شد همان‌گونه که سال‌ها پیش رفتم زیر تیغ بازهم بروم. برومو یک بار دیگر ماسک کلروفرم رو روی صورتم بگذارم و ساعتی بی‌هوش باشم. اما این‌بار به جای لوزه‌های کثیفم سلول‌های خاکستری و نورون‌وار لیمبیکم را جراحی کنند. دیگر نه احساسی داشته باشم و عواطفی که گاه گاهی برای سکوت معشوقی بلرزد. ملالی نباشد جز هرازگاهی سکوت که مردم بدان خوشی ناخودآگاه گویند. نه دلی داشته باشم و نه عقلی که بخواهم به کوچک‌ترین چیزها حتی فکرکنم! نه از کسی خبرداشته باشم و نه کسی برای رفع نیازهایش خبری ازمن بگیرد.فقط من باشم و خودم. نه خانواده‌ای و نه پدر و مادری که برای داشته‌ها یا نداشته‌هاشان مدام به بحث و جدل بپردازند و من هفت ساله را زجرکش کنند. کاش فقط من بودم و یک گرامافون تا به موسیقی مورد علاقه‌ام گوش دهم و فارغ از هرچیز و هرکس به دنیای رویاییم بیندیشم. دنیای آرمانی من زیباست. کسی نیست در آن که از من بیزار باشد و کسی نیست که از آن متنفر باشم. من هستم و تمام زیبایی‌هایی که خالقم به من و امثال من بخشیده. نه از برف خبری باشد نه از اتاقی بی‌پنجره! همیشه پهنای آفتاب را بر پیشانی‌ام حس کنم و باخود زیر لب بگویم که چه اندازه خوشبختم! درد دلی هم با خدا کنم و بگویم که چه اندازه تنهایی من بزرگ است! سهراب بخوانم و همدمی از اشعار بیابم. گاه گاهی اگر حوصله داشتم قلمی دست بگیرم و نقاشی بکشم. با مدادرنگی هایی که پسر فلج همسایه آن را در بقچه‌ی ترمه برایم هدیه آورده بود. باهم بنشینیم او خورشید را بکشد و من هم کلبه‌ای نزدیک ساحل. بدون شکسته شدن نوک مدادرنگی هایمان بکشیم و بکشیم تا اینکه رنگ ها تمام شوند! بعد از کشیدن نقاشی چایی سبز باهم بنوشیم و شادی‌هایمان را باهم قسمت کنیم ... نامه‌ام طولانی شد. از نو برایت می‌نویسم: حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...