بی چتر در آن خیابان وا مانده راه میروی. آرام. آرامتر از همیشه.  ولی سنگین. به قدر تمام افکار کبودی که هنوز هم جایشان درد می کند. سنگین می روی. انگار که ماموری تمام قطره ها زیر پایت له شونداین چاله ها انگار فقط برای تو حفر شده اند تا یادت بیاندازند که می شود به چیزهای دیگری هم فکر کرد. اما هر چه تظاهر می کنی نمی توانی. می دانی چرا؟ چون باران می بارد. سرت را بالا می آوری. قرار  به سوختن که باشد باران هم می تواند آتش بزنداین روزها کجای روزگارمان دفن شده بودند که حالا رستاخیزشان آمده؟تو هنوز زیر باران مانده ای. مدت هاست که فقط دیگر تصویر تو شده است زیر باران؛ حوصله ی نگاهم سر که می رود چشمان لعنتی ام را می بندم.باران می بینم ؛ شب است ... به همان تاریکی ولی میبینم کسی را ؛ تویی؟ هنوز هم تویی در این باران ؛ یک  نفر یک جایی در تمام باران هایم ثابت مانده   ...