گاهی یک حزنی هست شبیه حال و هوای درخت اواسط پاییز. بهار و تابستان از دست رفته و پاییز بلند و زمستان در پیش. این حزن به سرانجام هم نمی رسد. کشدار و عریض است .  نفس تنگی می آورد و غلظت عجیبی توی دل آدمی می افتد. حزن ......صبوری ِ می آورد . گاهی حضرت حافظ  کنارش می نشیند و بیداد و داد تاریخی اش آتش می زند به دل ناآرام و بی تابش . گاهی به یک بیت اخوان ثالث قناعت می کند و نقبی می زند به نیما و فروغ.
اندوه گاهی شکل کتابی می شود که سالهاست گوشه ی کتابخانه خاک می خورد و تو با هر بار نگاه کردن حسرتی عظیم را به آغوش می کشی. حسرتی که تا آخرین لحظه ی شب که چشمانت تسلیم خواب شوند با تو همراه می شوند . دنیا هر چقدر بزرگ می شود اندوه آدمی گوشه گیرتر می شود. پیش ازا ین ها می توانستی اندوهت را برداری ، بروی توی کوچه  و تا دلت می خواهد شانه به شانه ی اندوهت توی برف و باران قدم بزنی، برایش چای داغ بخری. دستش را بگیری. پیش از این ها می توانستی اندوهت را وزن کنی و حتی توی شعرهای ساده ی روزنامه ها وزن و قافیه ی ساده ای برایش پیدا کنی. حالا مگر می شود اندوهت را با صفحات روزنامه قسمت کنی؟ اندوه آدمی می شود زجر و تلخ و اشمئزازی تهوع آور.
پیش ازا ین ها  دل آدمی برای اندوه های دور و نزدیک تنگ می شد . حتی یک بشقاب ساده هم می توانست بهانه ای شود برای یک بغض کودکانه. اندوه بلد بود شب از کجا می آید. دستت را باید سمت کدام دیوار ببری و همسایه ات شام چه بار گذاشته است. اندوه بلد بود درخت سیب امسال بار نخواهد داد اندوه بلد بود تنفس شب چه شکلی است .
حالا .... اندوه ...شده درد مدام... اوقات اندوه باری که تمامی ندارد ....

 

+ به پیوست آهنگی ارسال میکنم ؛ ساخته ی خودم.  :)
[Shining Ground]