پرنده چه می فهمد از دلتنگی درخت ، من خودم یادم است یک بار زانو به زانوی درخت ، همین درخت صنوبر توی حیاط نشسته بودم و داشتم برایش حرف می زدم . کلی کنایه و طعنه بارش کردم ، اما سایه به سایه ی صنوبر بغلی انگار تخت خوابیده بود . همیشه احتمالی ، شبیه لحن صنوبر با من بوده است ، احتمال گریختن به عمق ناتمام خواب ، خیابان ، خیال .  همیشه احتمال فروریختنی شبیه فروریختن ساعت هفت و نیم صبح سال هفتادو هشت با من بوده است . همیشه احتمالی شبیه بوی گل قند آفتاب خورده ی سال قبل در من بوده است . گاهی که آب دهانم را با شدت تمام قورت می دهم چیزی شبیه همین احتمال آفتاب خورده در جانم سرریز می شود .

پرنده که سهل است ، این شب زنده دار باران ندیده هم بعید می دانم بفهمد که پشت تلنگر های مدام این بغض های فروخورده چه شباهت عجیبی به  لحظه ی خیس آبان ماه موج می زند . حالا  مدام صبوری می کنم تا کسی با شباهت اندوهناک آن شعر بی قافیه ، سراغ شادمانی آب و پرسش پر واژه بیاید . من اگر این همه پرده را کنار میزنم تا کوچه پیداشود فقط به خاطر علاقه ی تب زده ی آن سال ها نیست . من مدت هاست ردیف های کنار پنجره انتهای کوچه را از یاد برده ام . حتی این ماشین شیشه شکسته ی زنجیر شده به تیر چراغ برق هم می داند که من از چه پا به پای ماه خوابم نمی برد . حالا تو مدام چراغ روشن پلاک هفت را به رخ من می کشی که چه ؟

کسی چه می داند این هزار و یک شب ما احتمال کدام دل آشوب شکسته است . به خیال من ، راه منتهی به حیرت آینه ....چیزی شبیه زخم دقایق سالخورده است .....  هنوز ... راه مانده تا شوق ساده ی تو ...