توی یکی از کلاس ها ، یکی از دانشجویان خانم می گوید : استاد !  من از رشته ریاضی آمده ام    جامعه شناسی.  وقتی این تصمیم را گرفتم دلم می خواست حتما مثل دورکیم و مارکس نظریه پرداز خوبی شوم . ومی خندد.

همیشه فکر میکردم که به دنیا آمده ایم که هر کداممان کار بسیار بزرگی انجام دهیم ،  مثل  حافظ و مولوی ، صائب و شمس ، چخوف  یا داستایفسکی ، هیچکاک ، نیچه ، فوکو ، ملاصدرا ، .... آدم های بزرگی که سالها با کلمات و حرفهایشان و فیلم هایشان زندگی کرده ایم . یا حداقل مثل همین "وارنت بانت" بیل گیتس" جابز" زوکربرگ ".... یا  موشک اختراع می کردیم ، یا فضانورد می شدیم .

حالا  انگار مدت هاست از این تخیلات کوتاه آمده ام و ترجیح می دهم هیچ کدام اینها نباشم ، ترجیح می دهم کتابی را که دوست دارم بارها بخوانم ، فیلمی را که بارها دیده ام باز هم ببینم ، شعری که بارها خوانده ام باز هم زیر لب زمزمه کنم . دلم به چوب های دارچین خوش بویی خوش باشد که توی کتری می اندازم تا طعم تلخ چایی را حس نکنم .  دلم می خواهد بروم توی باغ انگور و با دست های خودم خوشه های انگور را بچینم ، دانه هایش را توی دهانم مز مزه کنم ....


 + و رسالت من این خواهد بود؛ که دو استکان چای داغ را ؛ از میان دویست جنگ خونین ؛ به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ؛ آن ها را با خدای خویش ؛ چشم در چشم هم نوش کنیم  ...   [ حسین پناهی ]