امروز روزی بود که بیست و سومین دور را به دور زمین زدم
من در آستانه ی بیست و چهار سالگی یک موبایل دارم که پر از شماره تلفن است. و یک دوست صمیمی به نام نوید. و چندین دوست خوب نه چندان صمیمی که ماهی چند بار تلفنی صحبت میکنیم. من در آستانه ی بیست و چهار سالگی وقتهایی می شود که موبایلم را دستم می گیرم و تک تک این شماره ها را بالا پایین می کنم بلکم چشمم بیافتد به شماره تلفنی جدید. یک آدم تازه که بتواند من را از غربت خفه کننده ای که گاهی سراغم می آید نجات بدهد. من در آستانه بیست و چهار سالگی کارم شده است اس ام اس زدن به نوید. "این تنهایی خفه کننده ست"....
پاسخ" صبر".

تولدم به خیر :]