پسر همسایه‌مان دیروز مرد. خبرش را ضجّه‌های مادرانه‌ای که خانه‌به‌خانه گوش‌ها را می‌خراشید و از میانه‌های سوت‌وکور ِ کوچه به خلوتِ آخر آن می آمد، آورد. من که آخر کوچه خانه‌مان است، برای چندمین بار بوی مرگ را در مشام کوچه‌ی رو به ویرانی‌مان حس کردم. پسر همسایه‌مان –که البته مرد بود- دیروز مُرد و دو تا بچّه‌ی کوچک بی‌پدر شدند. یکی‌شان پسربچّه‌ی شیرینی است که از همان سال های آغاز زندگی‌اش گاهی توی کوچه می‌دیدمش. از بس مؤدب تربیت شده بود، در جواب هر کس که اسمش را می‌پرسید، با چشم‌هایی که معصومانه به شکل چشم‌های دکمه‌ای ِ عروسک‌ها سیاه و درشت بود، می‌گفت: «آقا مهدی»! و این احترام بی‌اندازه‌اش آن سال‌ها او را در بن‌بست ِ کوچک ما مشهور کرده بود. یک نوزاد بی گناه دیگر هم بچّه‌ی این مرحوم است که داغ بی‌پدری از ابتدای زندگی به پیشانی‌اش چسبیده. در این ده‌پانزده سالی که این جا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم این چندمین مرگ است که رخ می دهد؛ اما طوری شده که انگار مرگ هر از گاهی شبح‌وار وارد کوچه می‌شود و اتّفاقی زنگ خانه ای را می‌نوازد. بین مرده‌های کوچه، این سومین، نه، چهارمین فرد نسبتاً جوانی بود که پرپر شد. از همه دردناک‌تر برایم خبر مرگ پیرزن سه‌خانه‌آن‌طرف‌تر بود. تنهایی ترس‌ناک و کسالت‌آورش حاصل ازدواجی ناکام بود که بعد از آن کسی دیگر هم‌دمش نشده بود. هیچ کس‌وکاری جز خانواده‌ی خواهرزاده‌ی بی‌معرفتی که سالی یک بار هم سراغش نمی‌آمدند، نداشت. شکل و شمایلش را به‌خوبی به‌یاد دارم. دست و پاهایش به‌خاطر بیماری‌ای که نمی‌دانم چه بود، ورم عجیبی داشت و سرتاپایش در رعشه‌ای مداوم رنج می کشید. موقع حرف زدن، نگاه بی‌رمقش را به مخاطب می‌دوخت و دست‌های پف‌آلودش مثل پرنده‌ای بی‌قرار از سرما، آشکارا می‌لرزید؛ آن‌قدر که یک‌بار که از فرط تنهایی به خانه‌ی ما آمده بود، دیدم نعلبکی چایش را هم درست نمی تواند سربکشد. بچّه که بودم و بعد از ظهرها توی کوچه بازی می‌کردم، همیشه با بدخلقی‌هایش و تشرزدن‌هایش مزاحم نفرت‌انگیز کودکی‌هایم بود؛ ولی بعدها هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، تنهایی‌اش را بهتر درک می‌کردم و بی‌حوصلگی‌اش از شنیدن سروصدای بچّه‌های مزاحم برایم قابل‌هضم‌تر می‌شد. وقتی دوسه سال پیش ناگهان خبر مردنش را از مادرم شنیدم، دلم، مثل دستانش، لرزَش گرفت و برای لحظه‌ای زبانم بند آمد.

 پسر همسایه‌مان دیروز مرد و حالا به مرده‌های کوچه یک نفر اضافه شده است و مرگ، تنهایی را هر روز بیش‌تر می کند. تا روزی که شبح بی رحم توی کابوس‌هایم در ِ خانه را نزده، باید قدر تنهایی سه نفره‌ی خانه را حسابی بدانم.


+ من سایه ی مرگی ؛ که تنش پیدا نیست و مرا دارد می برد ... [شمس لنگرودی]

 

 

 

 

«