یکی هم بود که هی منتظر می‌نشست روزها و لحظه‌هایی که در آن بود، بگذرند. بی‌صبرانه انتظار می‌کشید تا زمان بگذرد تا بنشیند به همان روزهایی که گذشته، به همان لحظه‌هایی که گذشته، به آدم‌هایی که توی همین لحظه‌های گذران داشتشان و نمی‌فهمید گذشت زمان چه‌قدر آن‌ها را عزیز می‌کند، فکر کند و درد بکشد. یکی هم بود که بیمار بود. هیچ‌رقمه نمی‌توانست لحظه‌ای را که تویش بود، غنیمت بشمارد و دوستش بدارد. بیماری‌اش، میلِ مفرطی بود که برای تبدیل‌کردن حال به گذشته بی‌تابی می‌کرد. برایش حال، ناخوشی‌ای بود ادامه‌دار و گذشته، خوشی‌ای تمام‌شده. او خیلی پیش‌ترها، خیلی پیش‌تر از آن‌که آمده باشد، مرده بود و رنجی بی‌انتها را زندگی می‌کرد.

 

+ کوهی خسته را می شناختم
که هیچ فریادی را پس نمی داد ... 
[لیلا کردبچه]