در حقیقت دوست داشتم یک روز هم چهره‌ی بدون آرایش‌ات را می‌دیدم و آن‌موقع هارهار به حال‌ات می‌خندیدم که این همان کسی است که روزها در دانشگاه دلبری‌ها می‌کند؟! رژگونه‌های سرخ‌رنگش دل می‌رباید از هر سگ پاسوخته‌ای که چونان از فرط سوختگی روی زغال می‌جهد!؟ کاشکی هم یک‌بار در اتوبان ماشین‌ات خراب شود و کسی نباشد که به تو کمکی کند! و یا اصلن نه! آن‌روز باران بیاید و تو از هراس این‌که مبادا ریمل‌هایت خراب شود از ماشین پیاده نشوی و من از روی پل عابر به حال‌ و روزت بخندم! تو واقعن چه داشتی اگر آرایش را نداشتی؟! من واقعن چه داشتم اگر این نفرت را از تو نداشتم؟! من امروز تمام نفرتم را انبوه کرده‌ام یک‌جا تا مثال عینی باشم از مَثَل: دیگی که برای من نجوشد می‌خواهم سر سگ در آن بجوشد!. هم‌چنان که از روی پل به تو می‌نگرم خیلی آهسته کلاه سوییشرتم را روی سرم می‌کشم و گره از هدفونم باز می‌کنم و آن را در گوش می‌نهم و رَندُم یک آهنگ پلی می‌کنم: چشم تو دنبال کیه؟! حرف حساب تو چیه؟! برای چی خوش‌ات میاد با من بگو مگو کنی! یه بی‌وفا مثل خودت یه صاف و ساده مثل من پیدا نمی‌کنی اگه دنیا رو زیر و رو کنی!. حدس می‌زنم امروز را عجیب با هم تلپاتی کردیم! شک نداشتم این حرف تو بود آن‌زمانی که در آشپزخانه تو را از پشت به آغوش کشیدم... آرام و آهسته راه می‌افتم و روی پل قدم می‌زنم. در آخر از ماشین پیاده می‌شوی و همان‌گاه ماشین مدل بالاتر از آنی که من برای تو خریدم, کنار ماشین‌ات می‌ایستد! میخکوب می‌ایستم! دستی به موتور ماشین می‌زند اما درست نمی‌شود! تو را سوار می‌کند و باهم می‌روید(!). دوان‌دوان از پل پایین می‌آیم و قطعه‌ای را که امروز صبح از موتور ماشین کش رفتم را جاساز می‌کنم. ماشینم را بر می‌دارم و می‌روم! دست‌کم خیالم راحت است که اگر تو را از دست دادم, ماشین‌ام را پس گرفتم!

 

بعدالتحریر: مدت‌ها قبل از سوی مجله‌ی دانشگاهی‌امان (مربوط به دانشکده ادبیات) به من پیشنهاد شد که داستانی کوتاه را برای‌شان قلم بزنم تا در چاپ‌ از آن استفاده کنند! داستان بالا چکیده‌ی همان داستانی بود که به آن‌ها دادم اما به دلیل محتوای جنسی رد شد :|