مدتی است که فکر می کنم در این سرزمین  دو واژه ی شهر و زیبایی در تضاد آشکار قرار گرفته اند.و باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست, وحالا فکرش را بکنید که شهر با همه ی ابعاد  انسانی و غیر انسانی اش در همه ی ساختار های زیستی رخنه کرده است.حالا برای پیدا کردن زیبایی فقط باید به جایی رفت که اجتماع انسانی در آن تعریف نمی شود . جایی مثل وسط دریا, جایی مثل نوک کوه, یا مرکز کویر با آن ستاره های نزدیک !خودم را در آینه ی قدی بیرون بر انداز کردم, دکمه آسانسور را فشار دادم و دوباره در آینه نگاه کردم اما همه چی به آرامی اتاقک آسانسور نمی گذرد این را وقتی از کوچه بیرون می آیم میفهمم ...هر یالقوز بی قواره ای این جا تی شرت پوشیده است و یک جین مارک دار . ماشین ها    gOops  gOops می کنند , زن ها می خندند, پسرها سیگار می کشند . این جا شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد ! چهار شنبه سوری باشد تمام شهر این جایند ! انتخابات باشد این جا شلوغ است ! ایران جام جهانی برود که دیگر جای سوزن انداختن نیست .شب  اما با تمام ستاره هایش فقط  نگاه میکند, نیمه شب که می گذرد ماشین ها آرام آرام , و مردم یکی یکی راهی خانه هاشان می شوند. پاساژ ها کرکره ها را پایین می کشند و شهر آرام میشود. شب نفس می کشد و شهر به فردا فکر میکند  مثل دریا به ادامه ی خویش...پشت تمام این اتفاقات پشت تمام ذرت مکزیکی هایی که خورده میشوند پشت کوچه پس کوچه های این جا پشت همه ی بستنی قیفی های خورده شده  پشت تمام کافه های شلوغ ...پشت تک تک عروسک فروشی ها و کتابفروشی های این جا چیزهایی وجود دارد که ما از آن بی خبریم... این جا بلوار سجاد است . شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد !

و من باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست ...