دست هایم دلتنگ اند. موهایم دلتنگ اند. چشم هایم دلتنگ اند. دلتنگی تا تمام سلول های تنم نفوذ کرده. دلم یک قهقهه ی بلند می خواهد. یک شادی صمیمی. یک "خدا را شکر" از ته دل. دلم خوشبختی می خواهد. دلم ترانه های شاد، باران می خواهد. دلگرمی کجاست؟

کتاب هایم را سفت بغل می کنم و نمی فهمم چه وقت گوشه ی چشمم خیس شده است. اتوبوس غروب تابستان را از هم می شکافد و می رود. من به آدم های خسته ی درون اتوبوس نگاه می کنم و در دلم برایشان قصه می بافم. خسته می شوم. از پنجره به بیرون زل می زنم و یادم می آید که یک دنیا را در آغوش گرفته ام : سه کتابی که از درون مشمای سفید به من لبخند می زنند، تا هرچه سریع تر اتاق خواب جدیدشان را به آن ها نشان بدهم. سعی می کنم لبخند بزنم و در دلم احساس شادی کنم. با خودم می گویم:" همین کتاب ها خوشبختی کوچکی است. سعی کن با آن ها روزگارت را بگذرانی." اما چیزی مدام ته دلم با من لج می کند و مدام تکرار می کند: تو غمگینی ...  غمگین!