توی آرامش همه چیز خوب است. توی دعوا هم خوب است اما توی آرامش یک چیز دیگر است. توی دعوا خودت را میریزی بیرون و تا مدت ها راحتی. توی آرامش می توانی بنشینی یک گوشه و کاری نکنی آن وقت میبینی همه چیز به سمتت می آید و تو هی چیزهای بیشتری میفهمی و چیزهای بیشتری احساس می کنی. چرا اینقدر از آرامش حرف میزنم؟ چون خودم توی یک گردباد گیر افتاده ام. یعنی الان دارید صدای من را از توی یک گردباد عظیم الجثه می شنوید. از آن نوع گردبادهای وحشی که سر راه درخت ها و خانه ها را می کند و با خودش بر می دارد. من الان توی یکی از آنها با یک خانه ی چند طبقه، همسایه شده ام. او خیلی بالاتر از من است یعنی درست نوک گردباد نشسته. وظیفه ی خبر دادن از آب و هوا یا اینکه دقیقا داریم کجا می رویم به عهده ی خانه ی چندطبقه است. طبیعی ست، چون خیلی بالاتر از من است. همان اول با هم توافق کردیم کارهای بالایی با او باشد و کارهای پایینی با من. تقسیم کار واقعا چیز خوبی ست!!

توی گردباد زندگی کردن مثل زندگی روی دور تند است موقعی که هیچ حرکتی نداری. الان منظورم را فهمیدید؟ خیالم راحت شد. تازگی ها حوصله ی توضیح دادن خیلی چیزها را ندارم. یک جمله می گویم و بقیه اش در گردباد گم می شود. من هم حوصله ندارم بدو ام دنبالش و داد بزنم: «آهای بقیه ی جمله. وایستا می خواهم تمامت کنم.» وقتی کسی را اینجوری صدا بزنی فرار می کند چه برسد به یک جمله ی معمولی.

توی گردباد بودن یا گردباد توی آدم بودن، شبیه هم است. بعضی ها دوست دارند همه چیز را متفاوت ببیند برای همین بین اینجور چیزها فرق می گذارند درصورتی که هیچ تفاوتی بین چیزها نیست. البته بگذارید همین الان یک چیزی را روشن کنم. اینکه متفاوت ببینید با اینکه دوست داشته باشید متفاوت ببینید خیلی فرق دارد. دوست داشتن کلا چیز گندی ست. دوست داشتن یعنی فرق گذاشتن، و همه چیز از همین کلمه ی خطرناک شروع می شود. دوست دارید گردباد را توی آدم ببینید؟ خب این فرق است. چرا همان طوری که هست نمی بینید؟ چرا به مغز بیچاره تان اجازه نمی دهید راحت باشد و اتفاقات را همان طور که هست ببیند؟

توی گردباد کارهای زیادی نمی شود کرد. می شود سردرد گرفت، بی تفاوت بود. می شود هزار بار رقصید و چرخید. می شود چشم ها را بست و به هیچ چیز فکر نکرد که این یکی انصافا کار سختی ست. من یکی که نمی توانم فکر نکنم. اینجوری مغزم کرم می زند و کرم ها از توی چشم ها و دهانم می آیند بیرون و پخش می شوند توی گردباد، درست مثل یک پنکه سقفی که روی دور تند باشد و کرم ها به پره هایش چسبیده باشند. نمی شود اینجوری! آن وقت به جای گردباد، «کرم باد» سبز می شود و همسایه ی طبقه بالایی وحشت می کند. برای همین خودم را مجبور کرده ام یواشکی با سرعت گردباد فکر کنم و سریع فکرهایم تمام شوند و بروند پی کارشان. اینجوری هیچ کس هم نمی فهمد چقدر فکر کرده ام و تلفن که زنگ بزند جواب نمی دهم و صدای آدم ها را خیلی دور می شنوم و اینجوری همه چیز عادی می شود.

اخیرا کاری که روی آن تمرکز کرده ام درآوردن دست و پاهایم از توی گردباد است. خودم را به موش مردگی می زنم و وقتی گردباد حواسش نیست کمی بیرون می آیم و توی آرامش می نشینم. بعد که دوباره می خواهم برگردم دست و پاهایم را همانجا می گذارم و دفعه ی بعدی بقیه ام را توی آرامش جا می گذارم. همین تکه تکه کردن خودم و پخش شدن توی جاهای مختلف خودش یه جور آرامش حساب می شود. دردش زیاد نیست بستگی به درجه ی تحملتان دارد. خوشبختانه من از پس این کار خوب بر می آیم آنقدر که دستگاه گردش خونم به جای گلبول سفید، گلبول تحمل می سازد و پخش می کند همه جایم. آه ای دستگاه گردش خون لعنتی! نمی دانی چقدر ازت متنفرم!!!

به همین خاطر دارم مدام خودم را به آرامش می چسبانم و توی آن فکر می کنم کمی همه چیز خوب است.