خوب ، گاهی آدم می خواند ، رمانی نیمه تمام دارد ، می رود خانه چای دم می کند ، سیگاری زیر لب می گذارد ، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خوب ، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد. اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آنهمه اخت پیدا بشود ؟ خواهید گفت ، پیدا می شوند. بله ، می دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد ، سروقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره میگرفتیم. خوب ، معلوم است، یکی زن می گیرد ، یکی سفر می رود ، یکی می رود مذهبی می شود ، یکی هم غیبش می زند ، خودکشی می کند ، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می بینی ، متوجه می شوی که آدم ها بیشترشان، نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.

پ.ن :
هوشنگ گلشیری، کتاب بره گم شده راعی، صفحه 75