کم کم شروع کردم به حساس شدن روی کلمه ها و جمله ها و نقطه ها و ویرگول ها و پاراگراف ها. وقتی روی هرچیزی حساس شوی دیگر دوستت ندارد و ترکت می کند. بعد از آن حساس شدم روی صداها. آن ها هم ترکم کردند. روی زیبایی ها حساس شدم. فلنگشان  را بستند و رفتند یک جای نامعلوم. بعد از آن هرچیزی روی مخم بود و تحملش را نداشتم. استانداردها، معیارها، ملاک ها و خط کشی ها را آنقدر دور خودم جمع کرده بودم که مثل یک قفس دورم را گرفته بودند و از هرچیزی خارج از آنها وحشت داشتم و فکر می کردم اشتباه و ناجور و بد است. اینجور وقت ها آدم از خودش هم وحشت دارد مگر نه؟
بعد از آن فکر کردم حتما نباید کر و کور و لال و بی دست و پا باشی. حتی لازم نیست مثل فیلم های ژانر وحشت اره برقی و تبر برداری و دست و پای خودت را قطع کنی. وقتی توی «هزارتوی حساسیت ها» گیر بیفتی، قطعا کلک خودت را کنده ای. اینجور وقت ها یک کامیون و تریلی حرف و حدیث نیاز نیست بشنوی. فقط کافی ست یک نفر خیلی قاطع روبرویت بایستد و محکم بگوید: توجه نکن! مهم اینه خودت از چی خوشت بیاد!