تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی‌خـوانی
از این غم چه حالم نمی‌دانی
پس از تو نمـونم بـرای خـدا،
تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی،
که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،
ز خشـم طبیـعـت شکسته   ...