مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۲۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعد از ظهرهای جمعه ...

انبوهی از این بعد از ظهر های جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعد از ظهر های جمعه
پایان و تمامی نداشت

می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند ...

شعر از استادم
[احمدرضا احمدی]

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
. امیررضا .

شهر ؛ زیبایی .. ؟

مدتی است که فکر می کنم در این سرزمین  دو واژه ی شهر و زیبایی در تضاد آشکار قرار گرفته اند.و باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست, وحالا فکرش را بکنید که شهر با همه ی ابعاد  انسانی و غیر انسانی اش در همه ی ساختار های زیستی رخنه کرده است.حالا برای پیدا کردن زیبایی فقط باید به جایی رفت که اجتماع انسانی در آن تعریف نمی شود . جایی مثل وسط دریا, جایی مثل نوک کوه, یا مرکز کویر با آن ستاره های نزدیک !خودم را در آینه ی قدی بیرون بر انداز کردم, دکمه آسانسور را فشار دادم و دوباره در آینه نگاه کردم اما همه چی به آرامی اتاقک آسانسور نمی گذرد این را وقتی از کوچه بیرون می آیم میفهمم ...هر یالقوز بی قواره ای این جا تی شرت پوشیده است و یک جین مارک دار . ماشین ها    gOops  gOops می کنند , زن ها می خندند, پسرها سیگار می کشند . این جا شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد ! چهار شنبه سوری باشد تمام شهر این جایند ! انتخابات باشد این جا شلوغ است ! ایران جام جهانی برود که دیگر جای سوزن انداختن نیست .شب  اما با تمام ستاره هایش فقط  نگاه میکند, نیمه شب که می گذرد ماشین ها آرام آرام , و مردم یکی یکی راهی خانه هاشان می شوند. پاساژ ها کرکره ها را پایین می کشند و شهر آرام میشود. شب نفس می کشد و شهر به فردا فکر میکند  مثل دریا به ادامه ی خویش...پشت تمام این اتفاقات پشت تمام ذرت مکزیکی هایی که خورده میشوند پشت کوچه پس کوچه های این جا پشت همه ی بستنی قیفی های خورده شده  پشت تمام کافه های شلوغ ...پشت تک تک عروسک فروشی ها و کتابفروشی های این جا چیزهایی وجود دارد که ما از آن بی خبریم... این جا بلوار سجاد است . شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد !

و من باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست ...


 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

تعارض های فرودست !

در حقیقت دوست داشتم یک روز هم چهره‌ی بدون آرایش‌ات را می‌دیدم و آن‌موقع هارهار به حال‌ات می‌خندیدم که این همان کسی است که روزها در دانشگاه دلبری‌ها می‌کند؟! رژگونه‌های سرخ‌رنگش دل می‌رباید از هر سگ پاسوخته‌ای که چونان از فرط سوختگی روی زغال می‌جهد!؟ کاشکی هم یک‌بار در اتوبان ماشین‌ات خراب شود و کسی نباشد که به تو کمکی کند! و یا اصلن نه! آن‌روز باران بیاید و تو از هراس این‌که مبادا ریمل‌هایت خراب شود از ماشین پیاده نشوی و من از روی پل عابر به حال‌ و روزت بخندم! تو واقعن چه داشتی اگر آرایش را نداشتی؟! من واقعن چه داشتم اگر این نفرت را از تو نداشتم؟! من امروز تمام نفرتم را انبوه کرده‌ام یک‌جا تا مثال عینی باشم از مَثَل: دیگی که برای من نجوشد می‌خواهم سر سگ در آن بجوشد!. هم‌چنان که از روی پل به تو می‌نگرم خیلی آهسته کلاه سوییشرتم را روی سرم می‌کشم و گره از هدفونم باز می‌کنم و آن را در گوش می‌نهم و رَندُم یک آهنگ پلی می‌کنم: چشم تو دنبال کیه؟! حرف حساب تو چیه؟! برای چی خوش‌ات میاد با من بگو مگو کنی! یه بی‌وفا مثل خودت یه صاف و ساده مثل من پیدا نمی‌کنی اگه دنیا رو زیر و رو کنی!. حدس می‌زنم امروز را عجیب با هم تلپاتی کردیم! شک نداشتم این حرف تو بود آن‌زمانی که در آشپزخانه تو را از پشت به آغوش کشیدم... آرام و آهسته راه می‌افتم و روی پل قدم می‌زنم. در آخر از ماشین پیاده می‌شوی و همان‌گاه ماشین مدل بالاتر از آنی که من برای تو خریدم, کنار ماشین‌ات می‌ایستد! میخکوب می‌ایستم! دستی به موتور ماشین می‌زند اما درست نمی‌شود! تو را سوار می‌کند و باهم می‌روید(!). دوان‌دوان از پل پایین می‌آیم و قطعه‌ای را که امروز صبح از موتور ماشین کش رفتم را جاساز می‌کنم. ماشینم را بر می‌دارم و می‌روم! دست‌کم خیالم راحت است که اگر تو را از دست دادم, ماشین‌ام را پس گرفتم!

 

بعدالتحریر: مدت‌ها قبل از سوی مجله‌ی دانشگاهی‌امان (مربوط به دانشکده ادبیات) به من پیشنهاد شد که داستانی کوتاه را برای‌شان قلم بزنم تا در چاپ‌ از آن استفاده کنند! داستان بالا چکیده‌ی همان داستانی بود که به آن‌ها دادم اما به دلیل محتوای جنسی رد شد :|

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

از این که لپ های کسی را گاز نگرفته ام عصبی ام!

 ساعت ۶ بعد از ظهر سه شنبه است . من توی مطب دندانپزشکی روی مبل نشسته ام . دختر مو فرفری تاتی تاتی می کند  و  زمین می خورد . هی تاتی تاتی می کند و هی  زمین می خورد و من فکر می کنم دختر های موفرفری که جوراب  های مارک دار و لباس صورتی گل دار بدون آستین می پوشند و هی تاتی تاتی می کنند و می خوردند زمین ، هی تاتی تاتی میکنند و می خورند زمین ، بزرگ که شوند یا خودکشی می کنند یا می روند تیمارستان !  چشم های درشتی دارد و لپ های آویزانش گل انداخته . دست ِ آخر که تاتی تاتی می کند و میخورد زمین ، بابایی بغلش می کند و از مطب خارج می شوند و من در حسرت گاز گرفتن لپ های قرمزش عصبی می شوم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . از این بابت هم خیلی روی اعصاب است . معطل کردن هایش من را در محیط های عمومی کتابخوان کرده است .تنها خوبی اش همین است. کتابی* را که آورده ام باز می کنم  :  " یک بار تخم مرغی از یک خوار و بار فروشی دزدیدم . فروشنده که زن بود مرا دید . ترجیح میدادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد . چون از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمی توانست باشد . فروشنده آمد . منتظر بودم که بخواباند زیر گوشم اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید . حتی گفت : چقدر تو مامانی هستی ! "  مطب شلوغ شده و تمرکز  کتاب خواندن ندارم .تلویزیون هم روشن است. علیرضا خمسه با یک کت و شلوار مسخره در حال تعقیب و گریز است . از ماشین پیاده می شود و مثل اردک می دود و چهار تا هیکل گنده ، عرضه ی گرفتنش را ندارند و من لبخند زنان فکر میکنم که علیرضا خمسه چقدر با مزه است و آن هیکل گنده ها چقدر خنگ اند !

 جایم را به خانومی که کنارم ایستاده می دهم و خودم می روم کنار آن آقای مبلِ رو به رویی  می نشینم .خوش حالم که دیگر از سر پا ایستادنش نچ نچ نمی کند !  ساعتم را نگاه می کنم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . اخبار ورزشی شروع می شود و مرد ها جوری دقت می کنند که انگار خیلی بارشان است . و من فکر می کنم اگر خیلی بارشان بود کمی ورزش می کردند تا هیکلشان انقدر اسفناک نباشد . خانومی صدا میزند : شماره ۲۸۲۲! من داخل میروم و از این که  لپ های کسی را گاز نگرفته ام عصبی ام !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

این بی قراری بی مهار ...

یکی هم بود که هی منتظر می‌نشست روزها و لحظه‌هایی که در آن بود، بگذرند. بی‌صبرانه انتظار می‌کشید تا زمان بگذرد تا بنشیند به همان روزهایی که گذشته، به همان لحظه‌هایی که گذشته، به آدم‌هایی که توی همین لحظه‌های گذران داشتشان و نمی‌فهمید گذشت زمان چه‌قدر آن‌ها را عزیز می‌کند، فکر کند و درد بکشد. یکی هم بود که بیمار بود. هیچ‌رقمه نمی‌توانست لحظه‌ای را که تویش بود، غنیمت بشمارد و دوستش بدارد. بیماری‌اش، میلِ مفرطی بود که برای تبدیل‌کردن حال به گذشته بی‌تابی می‌کرد. برایش حال، ناخوشی‌ای بود ادامه‌دار و گذشته، خوشی‌ای تمام‌شده. او خیلی پیش‌ترها، خیلی پیش‌تر از آن‌که آمده باشد، مرده بود و رنجی بی‌انتها را زندگی می‌کرد.

 

+ کوهی خسته را می شناختم
که هیچ فریادی را پس نمی داد ... 
[لیلا کردبچه]

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

مرگ در کوچه ...

پسر همسایه‌مان دیروز مرد. خبرش را ضجّه‌های مادرانه‌ای که خانه‌به‌خانه گوش‌ها را می‌خراشید و از میانه‌های سوت‌وکور ِ کوچه به خلوتِ آخر آن می آمد، آورد. من که آخر کوچه خانه‌مان است، برای چندمین بار بوی مرگ را در مشام کوچه‌ی رو به ویرانی‌مان حس کردم. پسر همسایه‌مان –که البته مرد بود- دیروز مُرد و دو تا بچّه‌ی کوچک بی‌پدر شدند. یکی‌شان پسربچّه‌ی شیرینی است که از همان سال های آغاز زندگی‌اش گاهی توی کوچه می‌دیدمش. از بس مؤدب تربیت شده بود، در جواب هر کس که اسمش را می‌پرسید، با چشم‌هایی که معصومانه به شکل چشم‌های دکمه‌ای ِ عروسک‌ها سیاه و درشت بود، می‌گفت: «آقا مهدی»! و این احترام بی‌اندازه‌اش آن سال‌ها او را در بن‌بست ِ کوچک ما مشهور کرده بود. یک نوزاد بی گناه دیگر هم بچّه‌ی این مرحوم است که داغ بی‌پدری از ابتدای زندگی به پیشانی‌اش چسبیده. در این ده‌پانزده سالی که این جا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم این چندمین مرگ است که رخ می دهد؛ اما طوری شده که انگار مرگ هر از گاهی شبح‌وار وارد کوچه می‌شود و اتّفاقی زنگ خانه ای را می‌نوازد. بین مرده‌های کوچه، این سومین، نه، چهارمین فرد نسبتاً جوانی بود که پرپر شد. از همه دردناک‌تر برایم خبر مرگ پیرزن سه‌خانه‌آن‌طرف‌تر بود. تنهایی ترس‌ناک و کسالت‌آورش حاصل ازدواجی ناکام بود که بعد از آن کسی دیگر هم‌دمش نشده بود. هیچ کس‌وکاری جز خانواده‌ی خواهرزاده‌ی بی‌معرفتی که سالی یک بار هم سراغش نمی‌آمدند، نداشت. شکل و شمایلش را به‌خوبی به‌یاد دارم. دست و پاهایش به‌خاطر بیماری‌ای که نمی‌دانم چه بود، ورم عجیبی داشت و سرتاپایش در رعشه‌ای مداوم رنج می کشید. موقع حرف زدن، نگاه بی‌رمقش را به مخاطب می‌دوخت و دست‌های پف‌آلودش مثل پرنده‌ای بی‌قرار از سرما، آشکارا می‌لرزید؛ آن‌قدر که یک‌بار که از فرط تنهایی به خانه‌ی ما آمده بود، دیدم نعلبکی چایش را هم درست نمی تواند سربکشد. بچّه که بودم و بعد از ظهرها توی کوچه بازی می‌کردم، همیشه با بدخلقی‌هایش و تشرزدن‌هایش مزاحم نفرت‌انگیز کودکی‌هایم بود؛ ولی بعدها هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، تنهایی‌اش را بهتر درک می‌کردم و بی‌حوصلگی‌اش از شنیدن سروصدای بچّه‌های مزاحم برایم قابل‌هضم‌تر می‌شد. وقتی دوسه سال پیش ناگهان خبر مردنش را از مادرم شنیدم، دلم، مثل دستانش، لرزَش گرفت و برای لحظه‌ای زبانم بند آمد.

 پسر همسایه‌مان دیروز مرد و حالا به مرده‌های کوچه یک نفر اضافه شده است و مرگ، تنهایی را هر روز بیش‌تر می کند. تا روزی که شبح بی رحم توی کابوس‌هایم در ِ خانه را نزده، باید قدر تنهایی سه نفره‌ی خانه را حسابی بدانم.


+ من سایه ی مرگی ؛ که تنش پیدا نیست و مرا دارد می برد ... [شمس لنگرودی]

 

 

 

 

«

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

میلاد ..

امروز روزی بود که بیست و سومین دور را به دور زمین زدم
من در آستانه ی بیست و چهار سالگی یک موبایل دارم که پر از شماره تلفن است. و یک دوست صمیمی به نام نوید. و چندین دوست خوب نه چندان صمیمی که ماهی چند بار تلفنی صحبت میکنیم. من در آستانه ی بیست و چهار سالگی وقتهایی می شود که موبایلم را دستم می گیرم و تک تک این شماره ها را بالا پایین می کنم بلکم چشمم بیافتد به شماره تلفنی جدید. یک آدم تازه که بتواند من را از غربت خفه کننده ای که گاهی سراغم می آید نجات بدهد. من در آستانه بیست و چهار سالگی کارم شده است اس ام اس زدن به نوید. "این تنهایی خفه کننده ست"....
پاسخ" صبر".

تولدم به خیر :]

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

چمدان ...

چمدان معنی رفتن میدهد ؛ هیچوقت هیچ چمدانی معنی آمدن نداده است ؛ چمدان معنی رفتن میدهد و من هیچکس را از این به بعد در زندگیم راه نمیدهم که چمدان داشته باشد چمدان یک اتاقک در بسته مزخرف است پر از دلتنگی , یک اتاق نمور تاریک پر از بغض؛ پر از لباس های مچاله شده از تنهایی , چمدان زندانی است که رهایی از آن ممکن نیست خبرهای خوب ندارد هیچوقت ؛ من حاضرم قسم بخورم همه ی شعرهای جهان را از دل چمدان بیرون آورده اند ؛ چمدان یعنی رفتن و رفتن یعنی به هم زدن معادله های همانی که بهش میگویند زندگی ؛  بدتر از آن اتوبوس است و بدتر از آن اتوبوس شب و بدتر از آن ایستگاه های بین راهیِ وسط تاریکی وبوی اتوبوس و بوی آدم های  اتوبوس و  بروسان راست میگوید  تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است ؛ اتوبوس یک ماشین معمولی نیست یک هیولا است یک هیولا که تورا میبلعد, تو را میبلعد و ساعت ها به بازیت میگیرد و سفر ؛ سفر شوخی مرگ آور مزخرفی است که همه را از هم میگیرد و جاده ؛ من ازتمام جاده های دنیا متنفرم از این طناب هایی ک فقط بلدند فاصله بیندازند و فاصله ؛ و اگر بخواهم این متن را ادامه بدهم میرسم به تمام بغض ها و دلتنگی های دنیا که همشان از دل چمدان بیرون می آیند؛ کسی که  به فکر چمدان افتاد باهوش ترین بی رحمِ دنیا بود باهوشتر  از هیتلر , از صدام  و از همه کسانی ک خو کرده بودند ب کشتار دسته جمعی  چون ب فکر ساختن  غم انگیز ترین چیزی افتاد که بوی رفتن بدهد و لابد میدانست هیچ چیز,  هیچ چیز توی این دنیای خاکی مثل فعل رفتن آدم ها را نابود نمیکند ...

+  وقتی سفر دوست داشتن تو باشد ؛ رفتن هم آمدن است ... [سید محمد مرکبیان]
+  عکسی به پیوست ارسال می شود برای بانو عارفه ؛ جهت توضیح و شفاف سازی نظر بنده زیر پست اخیر ایشان / [ژاکت]

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
. امیررضا .

یاد رنگینی در خاطر من ؛ گریه می انگیزد ...

این چند روز ؛ چند روز نیست.
چیزی بیشتر از چند روز است.
روزها انگار مثل سابق نیستند ؛
طوریشان شده ؛ پر از دلواپسی و تلخی و دلتنگی ؛
آدمی بسته به همین روزها ست .
روزهایی که شبهایش شکل هول و ولای سپیده دم است .
این روزها ؛ طعم شعر ارغوان ابتهاج را دارند ؛ دل سوز و غمبار ...

 

+  یاد رنگینی در خاطرمن
        گریه می انگیزد
       ارغوانم آنجاست
       ارغوانم تنهاست
    ارغوانم دارد می گرید  ...

      [هوشنگ ابتهاج]

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

رسالت من ...

توی یکی از کلاس ها ، یکی از دانشجویان خانم می گوید : استاد !  من از رشته ریاضی آمده ام    جامعه شناسی.  وقتی این تصمیم را گرفتم دلم می خواست حتما مثل دورکیم و مارکس نظریه پرداز خوبی شوم . ومی خندد.

همیشه فکر میکردم که به دنیا آمده ایم که هر کداممان کار بسیار بزرگی انجام دهیم ،  مثل  حافظ و مولوی ، صائب و شمس ، چخوف  یا داستایفسکی ، هیچکاک ، نیچه ، فوکو ، ملاصدرا ، .... آدم های بزرگی که سالها با کلمات و حرفهایشان و فیلم هایشان زندگی کرده ایم . یا حداقل مثل همین "وارنت بانت" بیل گیتس" جابز" زوکربرگ ".... یا  موشک اختراع می کردیم ، یا فضانورد می شدیم .

حالا  انگار مدت هاست از این تخیلات کوتاه آمده ام و ترجیح می دهم هیچ کدام اینها نباشم ، ترجیح می دهم کتابی را که دوست دارم بارها بخوانم ، فیلمی را که بارها دیده ام باز هم ببینم ، شعری که بارها خوانده ام باز هم زیر لب زمزمه کنم . دلم به چوب های دارچین خوش بویی خوش باشد که توی کتری می اندازم تا طعم تلخ چایی را حس نکنم .  دلم می خواهد بروم توی باغ انگور و با دست های خودم خوشه های انگور را بچینم ، دانه هایش را توی دهانم مز مزه کنم ....


 + و رسالت من این خواهد بود؛ که دو استکان چای داغ را ؛ از میان دویست جنگ خونین ؛ به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ؛ آن ها را با خدای خویش ؛ چشم در چشم هم نوش کنیم  ...   [ حسین پناهی ]

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .