مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

آماده نیستم ...

من هنوز جامانده سال نود و سه در نود و چهارم، آنوقت صدای ساز و دهل نود و پنج می آید! چگونه این هجم از تنهایی را با خودم ببرم به نود و چند؟! تا کی زنده می مانم که بخواهم سال ها را یک به یک نشخوار کنم؟ هنوز نود و پنج درصد از من در نود و چهار جا مانده، زیادی زود است برای اتمام امسال، زبانم بند آمد، سبزه عید از در وارد شد، ماهی به حوض انداخته شد، پدر عیدی کودکان را داد، اما من هنوز چشمانم به داربند حیاط خانه است که چرا میوه نمیدهد، که چرا این عمر میوه نمیدهد ...

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

عادی ..

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است ..

+ به پیوست موزیکی فرستاده می شود از کارهای گذشته
[Disconection]

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
. امیررضا .

دلم خوشبختی می خواهد ...

دست هایم دلتنگ اند. موهایم دلتنگ اند. چشم هایم دلتنگ اند. دلتنگی تا تمام سلول های تنم نفوذ کرده. دلم یک قهقهه ی بلند می خواهد. یک شادی صمیمی. یک "خدا را شکر" از ته دل. دلم خوشبختی می خواهد. دلم ترانه های شاد، باران می خواهد. دلگرمی کجاست؟

کتاب هایم را سفت بغل می کنم و نمی فهمم چه وقت گوشه ی چشمم خیس شده است. اتوبوس غروب تابستان را از هم می شکافد و می رود. من به آدم های خسته ی درون اتوبوس نگاه می کنم و در دلم برایشان قصه می بافم. خسته می شوم. از پنجره به بیرون زل می زنم و یادم می آید که یک دنیا را در آغوش گرفته ام : سه کتابی که از درون مشمای سفید به من لبخند می زنند، تا هرچه سریع تر اتاق خواب جدیدشان را به آن ها نشان بدهم. سعی می کنم لبخند بزنم و در دلم احساس شادی کنم. با خودم می گویم:" همین کتاب ها خوشبختی کوچکی است. سعی کن با آن ها روزگارت را بگذرانی." اما چیزی مدام ته دلم با من لج می کند و مدام تکرار می کند: تو غمگینی ...  غمگین!

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

گوشه ای پرت از زندگی ...

گذشته از راه رسیده و دستش را روی شانه‌ام گذاشته است. خیره به درونم شده‌ام. منی در من با صدای بلند می‌گوید: «دلتنگ شده‌ای!» جوابی ندارم. دارم به عقربه‌ها نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را بسته‌ام و گذاشته‌ام صدای تیک‌تاک ساعت توی گوشم جست‌وخیز کند. دلتنگ شده‌ام. دلتنگ روزهایی که برای گذراندنشان لحظه‌شماری کرده بودم. روزهایی که دلیلی برای گریه کردن داشتم، دلیلی برای انتظار کشیدن، دلیلی برای لبخند زدن. زمان می‌گذرد و نقطه‌های اوج هر حس و حالی عادی می‌شود. زمان می‌گذرد و زخم‌ها التیام پیدا می‌کنند، شادی‌ها محو می‌شوند و این وحشیانه‌ترین قدرت ثانیه‌هاست. حالا ماشین مکانیزه‌ای که در وجودم تنظیم شده است برای روزهایش برنامه‌ریزی می‌کند. من گوشه‌ای پرت از زندگی نشسته‌ام و جمعیتی در وجودم من را کنترل می‌کنند. چه می‌شد اگر این تن، این جسم بیشتر از اینها توان داشت؟ نشسته‌ام این کنج و از چشم‌هایم، از دست‌هایم، از تنم خواهش می‌کنم که بیشتر از این‌ها بتوانند! که بتوانند پا به پای ذهنم برای جنگیدن با قبیله‌ای که در وجودم ساکن شده مقاوم باشند. خستگی‌ام را ریخته‌ام روی فرش و به صدای تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. خستگی‌ام را... .

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .