مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

... Don't Let Me Face My Life Alone

سرم درد می کند ؛ الان درست،چهل و هشت ساعت است که سرم درد می کند ؛ شقیقه هایم منقبض شده و رگ های مغزم را زیر پوست سرم حس می کنم؛ ریشه ی تک تک تارموهایم درد می کند ؛ درست چهل و هشت ساعت است که نمی شود خوابید ؛ نمی شود بیدار ماند ؛ نمی شود حتی سرتکان داد ...
درد می زند به تخم چشم هایم ؛ قرنیه ی هر دو چشم ام درد می کند ؛ رگ های قرمز اش روی سطح سفید زیر پِلکم خود نمایی می کند ؛
حتی مُژه هایم هم از این درد مستثنی نیستند ؛ الان چهل و هشت ساعت است که پرده ها را نکشیده ام ؛ همه جا تاریک است ؛ انگار این چهل و هشت ساعت،صبح به خود ندیده ؛ حس می کنم گودی زیر چشم هایم بیشتر شده ؛ الان چهل و هشت ساعت است که می توانم تک تک رگ های روی مغز ام را بشمارم  ...
سرم را از تخت آویزان می کنم ؛ نوک موهای تاب خورده ام به زمین می کشد ؛ پلک های پر از دردم را می بندم ؛ خون در مغزم راه میفتد ؛سنگینی مغزم غیرقابل تحمل می شود  ...
صدایت از آشپزخانه می آید ؛ می پرسی "مُسکن هایت را کجا گذاشتی؟!" ؛ می خواهم بگویم "نمی دانم" ، که یادم می افتد،چهل و هشت ساعت است که رفته ای  ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا ...

تو چرا هیچوقت نمیدانی گریه یعنی چه ؟ از کنارش ساده میگذری . بدون آنکه بدانی چه عذابی ست بغض ، آن زمان که میشکند . تعجبی ندارد اگر حال مرا نفهمی . من هیچوقت از اتفاق خاصی حرف نمیزنم . اینکه نیستی، و هیچ رنگی به قیافه ی مسخره ی من نمی آید ، این که نیستی و من هیچ اس ام اسی را باز نمی کنم ، این که نیستی و پاییز لا به لای این شهر مرده است ، این که زمین به کند ترین شکل ممکن به دور خودش میچرخد . این که لحظه هایم کور است . این که بی تو ... چای و بیسکویت هم مزه ی سابق را ندارد . این که نیستی ... این که تکرار است زندگی ...  اینکه من را هیچکس ...  .
 من کمی خسته ام . حق بده . درک کن . دست هایم سرد است اگر ... اگر گرمشان نمیکنی ... هیچ نگو . ویولن من را دیده ای چقدر شبیه توست ؟ همانند تو لاغر است و قوس های بدنش به تو میماند . همانگونه که هستی . تو تمام زندگیه منی ... این آخرین بار است که اعتراف می کنم . تو بُردی . من زیادی دوستت دارم . اگر آمده بودی اندی گوش میدادیم . حالا  ... حالا هم اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو . من به چشم هایت حساسم .
اینکه شاید  گاهی به من فکر کنی برای من کافی است  . اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو لطفا . قبول کن سخت است تنهایی و تنها بودن . و من هیچوقت نخواستم بفهمم تفاوت این دو را ... که تنها بودن چقدر لذت بخش و تنهایی چقدر رخوت انگیز است . من تنهایم و هیچوقت تفاوت تنهایی و تنها بودن را نفهمیدم . من به تو ... از این که گاهی روی تختت بلند بلند میخندی حسودی نمی کنم . تو دوستانی داری که هرگز تنهایت نمیگذارند . این منم که تنها تو را انتخاب کردم . این منم که چشم هایم را به روی همه بستم . این منم که اینجا برای تو مینویسد . لباس مشکی به رنگ چشمانت بسیار می آید . اما تو مثل همیشه سفید بپوش . دلیلش بین خودمان باشد .  این پنج شنبه برایت شقایق خواهم آورد و دور از چشم خانواده ات ... پشت آن درخت همیشه سبز کمی گریه خواهم کرد .

 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

روز تولد تو تکرار می شود ...

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم. به محاسبه‌ی زمانِ درازکش روی یک تخت فلزی شاید و به محاسبه‌ی تو که در محاسبه جا نمی‌شوی! جایی آرام، نشسته به صحبت، یا به فکر فرو رفته .به تصویرِِ اکنونِ تو که می اندیشم شادمانم.
برای تو می نویسم. و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم.
صفحات تقویم را که ورق می زنم روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته. آرام مثل روز تولد تو... مثل تولد تو... آرام مثل تو .از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم.
ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم و این همه را او می‌دانست، می‌چید و به تماشا نشسته بود و من و تو، ما، نمی‌دانستیم .امروز من از این همه... من از تولدت شادمانم.
فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت تا امروزمان را بیافریند، نکند تمام این بازی ها، این دنیا چیده شده بود که روزی ترا پیدا کنم و مرا پیدا کنی و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم.
چقدر شادمانم  ...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

من امروز گذشته ام را ورق می زنم ...

گذشته از راه رسیده و دستش را روی شانه‌ام گذاشته است. خیره به درونم شده‌ام. منی در من با صدای بلند می‌گوید: «دلتنگ شده‌ای!» جوابی ندارم. دارم به عقربه‌ها نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را بسته‌ام و گذاشته‌ام صدای تیک‌تاک ساعت توی گوشم جست‌وخیز کند. دلتنگ شده‌ام. دلتنگ روزهایی که برای گذراندنشان لحظه‌شماری کرده بودم. روزهایی که دلیلی برای گریه کردن داشتم، دلیلی برای انتظار کشیدن، دلیلی برای لبخند زدن. زمان می‌گذرد و نقطه‌های اوج هر حس و حالی عادی می‌شود. زمان می‌گذرد و زخم‌ها التیام پیدا می‌کنند، شادی‌ها محو می‌شوند و این وحشیانه‌ترین قدرت ثانیه‌هاست. حالا ماشین مکانیزه‌ای که در وجودم تنظیم شده است برای روزهایش برنامه‌ریزی می‌کند. من گوشه‌ای پرت از زندگی نشسته‌ام و جمعیتی در وجودم من را کنترل می‌کنند. چه می‌شد اگر این تن، این جسم بیشتر از اینها توان داشت؟ نشسته‌ام این کنج و از چشم‌هایم، از دست‌هایم، از تنم خواهش می‌کنم که بیشتر از این‌ها بتوانند! که بتوانند پا به پای ذهنم برای جنگیدن با قبیله‌ای که در وجودم ساکن شده مقاوم باشند. خستگی‌ام را ریخته‌ام روی فرش و به صدای تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. خستگی‌ام را... .

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .