مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۸ مطلب با موضوع «تو» ثبت شده است

زندان ...

دستت را از جیب کتت بکش بیرون؛ از بند کیفت, از روی میز, دستت را از سینه ات آزاد کن. زندان که فقط ایستادن پشت میله‌های راه راه و چشم دوختن به نقطه‌ای آن سوی دیوار و حصار نیست. همین که دستت در جیبت گیر کرده باشد و نتوانی به راننده‌ی تاکسی میدان آزادی را نشان دهی یعنی هی باید تنهایی ت را دور بزنی. همین که دستت را به میز, به سینه‌ات قفل کرده باشی؛ همین که خیره شوی به رفتن‌ها به خاطره یعنی در پستوی ذهنت یک جایی از زمان, پیش کسی زندانی شده‌ای. زندان که فقط سیگار بهمن و دمپایی پلاستیکی نیست. همین که دستت با سیگار ته بکشد, همین که دمپایی ت چند ماهی پشت در جفت باشد و تو زل زده باشی به کاج همسایه یعنی دست‌هات پشت میله‌های پنجره زندانی ست حتی اگر رو به آسمان باز شود درب این دیوار. دستت را از بند کیفت رها کن بگذار این دست‌ها از لب‌های کسی گیلاس بچیند, یا که روی موهای کسی لبخند سنجاق کند. دستت را رها کن و بگذار باد تو را به دست‌های آویخته‌ام از درخت گیلاس هول دهد  ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

باران می بارد ...

بی چتر در آن خیابان وا مانده راه میروی. آرام. آرامتر از همیشه.  ولی سنگین. به قدر تمام افکار کبودی که هنوز هم جایشان درد می کند. سنگین می روی. انگار که ماموری تمام قطره ها زیر پایت له شونداین چاله ها انگار فقط برای تو حفر شده اند تا یادت بیاندازند که می شود به چیزهای دیگری هم فکر کرد. اما هر چه تظاهر می کنی نمی توانی. می دانی چرا؟ چون باران می بارد. سرت را بالا می آوری. قرار  به سوختن که باشد باران هم می تواند آتش بزنداین روزها کجای روزگارمان دفن شده بودند که حالا رستاخیزشان آمده؟تو هنوز زیر باران مانده ای. مدت هاست که فقط دیگر تصویر تو شده است زیر باران؛ حوصله ی نگاهم سر که می رود چشمان لعنتی ام را می بندم.باران می بینم ؛ شب است ... به همان تاریکی ولی میبینم کسی را ؛ تویی؟ هنوز هم تویی در این باران ؛ یک  نفر یک جایی در تمام باران هایم ثابت مانده   ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
. امیررضا .

تومور بدخیم ..

در ذهنم توده‌ای از فکرهای متلاطم می‌چرخند. فکر جدا شدن از تو؛ فکر فحش و ناسزا گفتن به یک استاد خرفت که فقط از جایگاه استادی قلدربازی‌اش را یاد گرفته! فکر زنگ زدن به قدیمی‌ترین دوست؛ فکر خریدن هدیه‌های بی‌مناسبت؛ فکر خوابیدن زیر درختی. من نمی‌دانم تو چقدر به فکرهایم اهمیت می‌دهی؛ اصلن نمی‌دانم چقدر به فکرهای خودت اهمیت می‌دهی! اما تنها یک چیز را می‌دانم و آن این‌که اگر بمیرم؛ پاداشم این خواهد بود که دیگر نمی‌میرم! روزی چندبار بمیرم خوب است؟ یک بار برای آن چشمان زلزله‌خیزت؛ یک بار برای آن لطافت دستانت که ماهی یک دفعه‌ هم دستان زمخت مرا لمس نمی‌کند؛ یا برای آن صدای مهربانت که همیشه در حسرت یک صدا زدنش ماندم. میبینی؟ با احتساب هزار چیز دیگر من روزی هزار بار می‌میرم برای چیزی که دیگر وجود خارجی ندارد. هنوز هم یک تخت‌خواب خالی را تصور می‌کنم با یک پنجره که حوصله‌ی کشیدن پرده‌هایش را هم ندارم. میدانی؟ من اهل سیگار کشیدن نیستم که بگویم جای خالی‌ات را با سیگار و قهوه پر می‌کنم. نه! من حواس خودم را با کیلومترها پیاده رفتن و عرق ریختن تا مرز جنون پرت می‌کنم! غرق می‌شوم در دیوانگی‌ها و عصبیت‌هایم. به راستی اگر روزی علاقه‌ی اولیه‌ام را به تو پیدا کنم چه بر سرم می‌آید ؟!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

اینطوری نگاهم نکن ، من تو را دوست دارم ...

تو را دوست دارم مثل شکلات با چای داغ در عصر یک روز جمعه.
تو را دوست دارم مثل روپوش سفید پزشک ها، روپوش سفید معلم‌ها، روپوش سفید نقاش‌ها، روپوش سفید مرده‌ها، لباسی عروسی دخترها ،
تو را دوست دارم مثل فرنی سحرهای رمضان ؛
تو را دوست دارم مثل خوشه ی پروین در حیاط خانه‌ی مادربزرگ ؛
تو را دوست دارم مثل پنجشنبه ها ؛
تو را دوست دارم مثل آفتاب وقت بازی با گل های قالی ؛
تو را دوست دارم مثل اثبات ناگهانی یک مسئله بعد از چهره‌ی غمگین راه‌های رفته و به جواب نرسیده ؛
تو را دوست دارم مثل کدهای یک برنامه طولانی اما بدون کامنت ؛
تو را دوست دارم مثل تصاویر پردازش نشده، مثل تلاش برای حذف نویز، شناسایی زودهنگام کوچکترین نقاط مشکوک به ابتلای یک بیماری ارثی ؛
تو را دوست دارم مثل گلدان‌های کوچک، گل‌های در انتظار ریشه در یک بطری پر از آب ؛
تو را دوست دارم با همه‌ی علامت‌ سوال‌های بدون تعجب ؛
تو را دوست دارم مثل نصیحت نشنیدن، این کار را بکن و نکردن، این کار را نکن و کردن ؛
تو را دوست دارم مثل نامت ؛
تو را دوست دارم مثل گذشته ات، آینده‌ات، امروزت و تقویمت که پر از خط خوردگی است ؛
تو را دوست دارم مثل دوستانت ؛
تو را دوست دارم مثل نشانه هایت ؛
تو را دوست دارم مثل بی خبر دیدن، بی خبر شنیدن، بی خبر خواب دیدن ؛
تو را دوست دارم مثل خودت ؛
اینطوری نگاهم نکن ؛
وقتی دوستت دارم، می‌ترسم !
و من تو را دوست دارم، مثل ترس از ارتفاع برای لاکپشتی که هیچ وقت پرنده نبوده است  ...


[با هم گوش کنیم] : [آهنگ قدیمی - رضا یزدانی - سلول شخصی]




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

زیبایی ات غمگینم می کند ...

آینده‌ام
در آینه‌ی کوچکش جا مانده بود
آینه را
در کیف کوچکش دفن کرد و رفت

حالا
هر چه می‌شویم
پاک نمی‌شود اندامش
از حافظه‌ی دست‌هایم

تنها شده‌ام
مثل رد پای گربه‌ای حامله در برف
مثل پیرهنی که زنی زیبا
هنگام مرگ به تن دارد

از یاد رفته‌ام
مثل جمعیتی
جا مانده از قطار

به زودی
به زودی
به زودی تمام می‌شوم
و سطرهای این شعر
خیال‌های وحشی در اسبی است
که می‌دود
در دشت‌ها و قطارها و خیابان‌ها
می‌دود و
می‌دود و
می‌دود و
هر بار خود را
در تنهایی اصطبل
پیدا می‌کند  ..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

... Don't Let Me Face My Life Alone

سرم درد می کند ؛ الان درست،چهل و هشت ساعت است که سرم درد می کند ؛ شقیقه هایم منقبض شده و رگ های مغزم را زیر پوست سرم حس می کنم؛ ریشه ی تک تک تارموهایم درد می کند ؛ درست چهل و هشت ساعت است که نمی شود خوابید ؛ نمی شود بیدار ماند ؛ نمی شود حتی سرتکان داد ...
درد می زند به تخم چشم هایم ؛ قرنیه ی هر دو چشم ام درد می کند ؛ رگ های قرمز اش روی سطح سفید زیر پِلکم خود نمایی می کند ؛
حتی مُژه هایم هم از این درد مستثنی نیستند ؛ الان چهل و هشت ساعت است که پرده ها را نکشیده ام ؛ همه جا تاریک است ؛ انگار این چهل و هشت ساعت،صبح به خود ندیده ؛ حس می کنم گودی زیر چشم هایم بیشتر شده ؛ الان چهل و هشت ساعت است که می توانم تک تک رگ های روی مغز ام را بشمارم  ...
سرم را از تخت آویزان می کنم ؛ نوک موهای تاب خورده ام به زمین می کشد ؛ پلک های پر از دردم را می بندم ؛ خون در مغزم راه میفتد ؛سنگینی مغزم غیرقابل تحمل می شود  ...
صدایت از آشپزخانه می آید ؛ می پرسی "مُسکن هایت را کجا گذاشتی؟!" ؛ می خواهم بگویم "نمی دانم" ، که یادم می افتد،چهل و هشت ساعت است که رفته ای  ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا ...

تو چرا هیچوقت نمیدانی گریه یعنی چه ؟ از کنارش ساده میگذری . بدون آنکه بدانی چه عذابی ست بغض ، آن زمان که میشکند . تعجبی ندارد اگر حال مرا نفهمی . من هیچوقت از اتفاق خاصی حرف نمیزنم . اینکه نیستی، و هیچ رنگی به قیافه ی مسخره ی من نمی آید ، این که نیستی و من هیچ اس ام اسی را باز نمی کنم ، این که نیستی و پاییز لا به لای این شهر مرده است ، این که زمین به کند ترین شکل ممکن به دور خودش میچرخد . این که لحظه هایم کور است . این که بی تو ... چای و بیسکویت هم مزه ی سابق را ندارد . این که نیستی ... این که تکرار است زندگی ...  اینکه من را هیچکس ...  .
 من کمی خسته ام . حق بده . درک کن . دست هایم سرد است اگر ... اگر گرمشان نمیکنی ... هیچ نگو . ویولن من را دیده ای چقدر شبیه توست ؟ همانند تو لاغر است و قوس های بدنش به تو میماند . همانگونه که هستی . تو تمام زندگیه منی ... این آخرین بار است که اعتراف می کنم . تو بُردی . من زیادی دوستت دارم . اگر آمده بودی اندی گوش میدادیم . حالا  ... حالا هم اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو . من به چشم هایت حساسم .
اینکه شاید  گاهی به من فکر کنی برای من کافی است  . اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو لطفا . قبول کن سخت است تنهایی و تنها بودن . و من هیچوقت نخواستم بفهمم تفاوت این دو را ... که تنها بودن چقدر لذت بخش و تنهایی چقدر رخوت انگیز است . من تنهایم و هیچوقت تفاوت تنهایی و تنها بودن را نفهمیدم . من به تو ... از این که گاهی روی تختت بلند بلند میخندی حسودی نمی کنم . تو دوستانی داری که هرگز تنهایت نمیگذارند . این منم که تنها تو را انتخاب کردم . این منم که چشم هایم را به روی همه بستم . این منم که اینجا برای تو مینویسد . لباس مشکی به رنگ چشمانت بسیار می آید . اما تو مثل همیشه سفید بپوش . دلیلش بین خودمان باشد .  این پنج شنبه برایت شقایق خواهم آورد و دور از چشم خانواده ات ... پشت آن درخت همیشه سبز کمی گریه خواهم کرد .

 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

روز تولد تو تکرار می شود ...

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم. به محاسبه‌ی زمانِ درازکش روی یک تخت فلزی شاید و به محاسبه‌ی تو که در محاسبه جا نمی‌شوی! جایی آرام، نشسته به صحبت، یا به فکر فرو رفته .به تصویرِِ اکنونِ تو که می اندیشم شادمانم.
برای تو می نویسم. و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم.
صفحات تقویم را که ورق می زنم روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته. آرام مثل روز تولد تو... مثل تولد تو... آرام مثل تو .از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم.
ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم و این همه را او می‌دانست، می‌چید و به تماشا نشسته بود و من و تو، ما، نمی‌دانستیم .امروز من از این همه... من از تولدت شادمانم.
فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت تا امروزمان را بیافریند، نکند تمام این بازی ها، این دنیا چیده شده بود که روزی ترا پیدا کنم و مرا پیدا کنی و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم.
چقدر شادمانم  ...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .