مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۷ مطلب با موضوع «ذهن درد» ثبت شده است

۲۱ روز بعد ...

پر میشم از خالی 
دیگه نمی تونم شکل خودم باشم  ...

 

:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

گوشه ای پرت از زندگی ...

گذشته از راه رسیده و دستش را روی شانه‌ام گذاشته است. خیره به درونم شده‌ام. منی در من با صدای بلند می‌گوید: «دلتنگ شده‌ای!» جوابی ندارم. دارم به عقربه‌ها نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را بسته‌ام و گذاشته‌ام صدای تیک‌تاک ساعت توی گوشم جست‌وخیز کند. دلتنگ شده‌ام. دلتنگ روزهایی که برای گذراندنشان لحظه‌شماری کرده بودم. روزهایی که دلیلی برای گریه کردن داشتم، دلیلی برای انتظار کشیدن، دلیلی برای لبخند زدن. زمان می‌گذرد و نقطه‌های اوج هر حس و حالی عادی می‌شود. زمان می‌گذرد و زخم‌ها التیام پیدا می‌کنند، شادی‌ها محو می‌شوند و این وحشیانه‌ترین قدرت ثانیه‌هاست. حالا ماشین مکانیزه‌ای که در وجودم تنظیم شده است برای روزهایش برنامه‌ریزی می‌کند. من گوشه‌ای پرت از زندگی نشسته‌ام و جمعیتی در وجودم من را کنترل می‌کنند. چه می‌شد اگر این تن، این جسم بیشتر از اینها توان داشت؟ نشسته‌ام این کنج و از چشم‌هایم، از دست‌هایم، از تنم خواهش می‌کنم که بیشتر از این‌ها بتوانند! که بتوانند پا به پای ذهنم برای جنگیدن با قبیله‌ای که در وجودم ساکن شده مقاوم باشند. خستگی‌ام را ریخته‌ام روی فرش و به صدای تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. خستگی‌ام را... .

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

این بی قراری بی مهار ...

یکی هم بود که هی منتظر می‌نشست روزها و لحظه‌هایی که در آن بود، بگذرند. بی‌صبرانه انتظار می‌کشید تا زمان بگذرد تا بنشیند به همان روزهایی که گذشته، به همان لحظه‌هایی که گذشته، به آدم‌هایی که توی همین لحظه‌های گذران داشتشان و نمی‌فهمید گذشت زمان چه‌قدر آن‌ها را عزیز می‌کند، فکر کند و درد بکشد. یکی هم بود که بیمار بود. هیچ‌رقمه نمی‌توانست لحظه‌ای را که تویش بود، غنیمت بشمارد و دوستش بدارد. بیماری‌اش، میلِ مفرطی بود که برای تبدیل‌کردن حال به گذشته بی‌تابی می‌کرد. برایش حال، ناخوشی‌ای بود ادامه‌دار و گذشته، خوشی‌ای تمام‌شده. او خیلی پیش‌ترها، خیلی پیش‌تر از آن‌که آمده باشد، مرده بود و رنجی بی‌انتها را زندگی می‌کرد.

 

+ کوهی خسته را می شناختم
که هیچ فریادی را پس نمی داد ... 
[لیلا کردبچه]

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

مرگ در کوچه ...

پسر همسایه‌مان دیروز مرد. خبرش را ضجّه‌های مادرانه‌ای که خانه‌به‌خانه گوش‌ها را می‌خراشید و از میانه‌های سوت‌وکور ِ کوچه به خلوتِ آخر آن می آمد، آورد. من که آخر کوچه خانه‌مان است، برای چندمین بار بوی مرگ را در مشام کوچه‌ی رو به ویرانی‌مان حس کردم. پسر همسایه‌مان –که البته مرد بود- دیروز مُرد و دو تا بچّه‌ی کوچک بی‌پدر شدند. یکی‌شان پسربچّه‌ی شیرینی است که از همان سال های آغاز زندگی‌اش گاهی توی کوچه می‌دیدمش. از بس مؤدب تربیت شده بود، در جواب هر کس که اسمش را می‌پرسید، با چشم‌هایی که معصومانه به شکل چشم‌های دکمه‌ای ِ عروسک‌ها سیاه و درشت بود، می‌گفت: «آقا مهدی»! و این احترام بی‌اندازه‌اش آن سال‌ها او را در بن‌بست ِ کوچک ما مشهور کرده بود. یک نوزاد بی گناه دیگر هم بچّه‌ی این مرحوم است که داغ بی‌پدری از ابتدای زندگی به پیشانی‌اش چسبیده. در این ده‌پانزده سالی که این جا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم این چندمین مرگ است که رخ می دهد؛ اما طوری شده که انگار مرگ هر از گاهی شبح‌وار وارد کوچه می‌شود و اتّفاقی زنگ خانه ای را می‌نوازد. بین مرده‌های کوچه، این سومین، نه، چهارمین فرد نسبتاً جوانی بود که پرپر شد. از همه دردناک‌تر برایم خبر مرگ پیرزن سه‌خانه‌آن‌طرف‌تر بود. تنهایی ترس‌ناک و کسالت‌آورش حاصل ازدواجی ناکام بود که بعد از آن کسی دیگر هم‌دمش نشده بود. هیچ کس‌وکاری جز خانواده‌ی خواهرزاده‌ی بی‌معرفتی که سالی یک بار هم سراغش نمی‌آمدند، نداشت. شکل و شمایلش را به‌خوبی به‌یاد دارم. دست و پاهایش به‌خاطر بیماری‌ای که نمی‌دانم چه بود، ورم عجیبی داشت و سرتاپایش در رعشه‌ای مداوم رنج می کشید. موقع حرف زدن، نگاه بی‌رمقش را به مخاطب می‌دوخت و دست‌های پف‌آلودش مثل پرنده‌ای بی‌قرار از سرما، آشکارا می‌لرزید؛ آن‌قدر که یک‌بار که از فرط تنهایی به خانه‌ی ما آمده بود، دیدم نعلبکی چایش را هم درست نمی تواند سربکشد. بچّه که بودم و بعد از ظهرها توی کوچه بازی می‌کردم، همیشه با بدخلقی‌هایش و تشرزدن‌هایش مزاحم نفرت‌انگیز کودکی‌هایم بود؛ ولی بعدها هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، تنهایی‌اش را بهتر درک می‌کردم و بی‌حوصلگی‌اش از شنیدن سروصدای بچّه‌های مزاحم برایم قابل‌هضم‌تر می‌شد. وقتی دوسه سال پیش ناگهان خبر مردنش را از مادرم شنیدم، دلم، مثل دستانش، لرزَش گرفت و برای لحظه‌ای زبانم بند آمد.

 پسر همسایه‌مان دیروز مرد و حالا به مرده‌های کوچه یک نفر اضافه شده است و مرگ، تنهایی را هر روز بیش‌تر می کند. تا روزی که شبح بی رحم توی کابوس‌هایم در ِ خانه را نزده، باید قدر تنهایی سه نفره‌ی خانه را حسابی بدانم.


+ من سایه ی مرگی ؛ که تنش پیدا نیست و مرا دارد می برد ... [شمس لنگرودی]

 

 

 

 

«

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

ذهنم درد می کند ...

ذهنم درد می کند !
و هرچه مسکن می خورم
انگار چیزی در گوشم فریاد می زند
کور خوانده ای !!!!
بچه های ترسوی تصوراتم را رها می کنم
دستهایم را باز
باد می آید
و خیالم را با خود می برد
و بادبادک بازی های کودکی هایم دوباره خود نمایی می کنند
خوب بلدم اوج بگیرم
و افکارم را لای ابرهای ضخیم فرو کنم
آری حس می کنم اینجا کمی خنک تر از آنست که سرم آتش بگیرد
ذهنم درد می کند ...

 

+ وقتی خوب نیستم زیاد می نویسم ..
+ از دوستان عذر می خوام اگر خاطرشون رو مکدر نمودم  ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

شاید روزی هم من ...

کاش می‌شد همان‌گونه که سال‌ها پیش رفتم زیر تیغ بازهم بروم. برومو یک بار دیگر ماسک کلروفرم رو روی صورتم بگذارم و ساعتی بی‌هوش باشم. اما این‌بار به جای لوزه‌های کثیفم سلول‌های خاکستری و نورون‌وار لیمبیکم را جراحی کنند. دیگر نه احساسی داشته باشم و عواطفی که گاه گاهی برای سکوت معشوقی بلرزد. ملالی نباشد جز هرازگاهی سکوت که مردم بدان خوشی ناخودآگاه گویند. نه دلی داشته باشم و نه عقلی که بخواهم به کوچک‌ترین چیزها حتی فکرکنم! نه از کسی خبرداشته باشم و نه کسی برای رفع نیازهایش خبری ازمن بگیرد.فقط من باشم و خودم. نه خانواده‌ای و نه پدر و مادری که برای داشته‌ها یا نداشته‌هاشان مدام به بحث و جدل بپردازند و من هفت ساله را زجرکش کنند. کاش فقط من بودم و یک گرامافون تا به موسیقی مورد علاقه‌ام گوش دهم و فارغ از هرچیز و هرکس به دنیای رویاییم بیندیشم. دنیای آرمانی من زیباست. کسی نیست در آن که از من بیزار باشد و کسی نیست که از آن متنفر باشم. من هستم و تمام زیبایی‌هایی که خالقم به من و امثال من بخشیده. نه از برف خبری باشد نه از اتاقی بی‌پنجره! همیشه پهنای آفتاب را بر پیشانی‌ام حس کنم و باخود زیر لب بگویم که چه اندازه خوشبختم! درد دلی هم با خدا کنم و بگویم که چه اندازه تنهایی من بزرگ است! سهراب بخوانم و همدمی از اشعار بیابم. گاه گاهی اگر حوصله داشتم قلمی دست بگیرم و نقاشی بکشم. با مدادرنگی هایی که پسر فلج همسایه آن را در بقچه‌ی ترمه برایم هدیه آورده بود. باهم بنشینیم او خورشید را بکشد و من هم کلبه‌ای نزدیک ساحل. بدون شکسته شدن نوک مدادرنگی هایمان بکشیم و بکشیم تا اینکه رنگ ها تمام شوند! بعد از کشیدن نقاشی چایی سبز باهم بنوشیم و شادی‌هایمان را باهم قسمت کنیم ... نامه‌ام طولانی شد. از نو برایت می‌نویسم: حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

سندروم حواس پرتی ...

اصلن حواسمان نیست! اصلن ملاکی برای انتخاب دور و بری‌هایمان نداریم. اصلن نمی‌دانیم دوست کیست و دشمن کجا منتظر ضربه‌زدن نشسته؟! اگر می‌خواهیم به بهانه‌ی این‌که ما داریم در عصر تکنولوژی زندگی می‌کنیم همین‌طور به خواب غفلت‌مان آگاهانه ادامه دهیم اشکالی ندارد! اما اگر کمی هم غروب عصر جمعه در وجودمان لنگر انداخته(!) شاید بهتر باشد فقط کمی اطراف‌مان را خلوت کنیم! این خلوت خیلی فرق دارد!. خلوتی که من می‌گویم آن شعار قشنگی نیست که می‌گوید صبح جمعه بلندشو تا بتوانی تمام شهر را از بالای کوه ببینی! این خلوت این‌ نیست که آدم گاهی هم برای خودش وقت بگذارد! نه! این خلوتی که من می‌گویم یعنی قدم‌زدن در پیاده‌رو یک خیابان ناشناس آن هم ظهر وسط هفته با تمام مشغله‌هایی که ادامه‌ی هفته‌ات را زهرمار می‌کنند! این خلوت یعنی سفارش دادن گرون‌ترین نوشیدنی فقط برای دلت و نه از سر قیافه‌گرفتن واسه دوست‌دختر یا دوست‌پسرت! حواست هست؟ در بهترین دوران جوانی؛ شده‌ای مثل نیچه و کافکا و مدام برای خودت قفس می‌بافی از افکاری که مال یک عده جوان بی‌سر و پایی است که موضوع برای خودنمایی کم آورده‌اند تا به این‌ها چنگ بزنند! بس است! خفه‌ شدیم از این‌همه تکبر و خودنمایی! دیگر کافی‌ست قدم‌زدن در پاساژهایی که از ژورنال‌کلاب‌های لباس رنگ‌وارنگ‌ترند! تا خرخره‌مان را پر کرده‌اند از این زیورآلاتی که اصلن هدف از خلقتش مشخص نیست! زندگی خیلی از ماها روزانه در آرایشگاه‌ها و پاساز‌ها و سینما‌ها و کافه‌ها خلاصه می‌شود (البته اگر دانشگاه را از آن فاکتور بگیریم که از همه‌اش مزخرف‌تر است!). اما اشتباه نکنیم که این ماییم که دچار سندروم فراموشی شده‌ایم و به کلی خود واقعی‌مان را از یاد برده‌ایم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .