ساعت ۶ بعد از ظهر سه شنبه است . من توی مطب دندانپزشکی روی مبل نشسته ام . دختر مو فرفری تاتی تاتی می کند  و  زمین می خورد . هی تاتی تاتی می کند و هی  زمین می خورد و من فکر می کنم دختر های موفرفری که جوراب  های مارک دار و لباس صورتی گل دار بدون آستین می پوشند و هی تاتی تاتی می کنند و می خوردند زمین ، هی تاتی تاتی میکنند و می خورند زمین ، بزرگ که شوند یا خودکشی می کنند یا می روند تیمارستان !  چشم های درشتی دارد و لپ های آویزانش گل انداخته . دست ِ آخر که تاتی تاتی می کند و میخورد زمین ، بابایی بغلش می کند و از مطب خارج می شوند و من در حسرت گاز گرفتن لپ های قرمزش عصبی می شوم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . از این بابت هم خیلی روی اعصاب است . معطل کردن هایش من را در محیط های عمومی کتابخوان کرده است .تنها خوبی اش همین است. کتابی* را که آورده ام باز می کنم  :  " یک بار تخم مرغی از یک خوار و بار فروشی دزدیدم . فروشنده که زن بود مرا دید . ترجیح میدادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد . چون از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمی توانست باشد . فروشنده آمد . منتظر بودم که بخواباند زیر گوشم اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید . حتی گفت : چقدر تو مامانی هستی ! "  مطب شلوغ شده و تمرکز  کتاب خواندن ندارم .تلویزیون هم روشن است. علیرضا خمسه با یک کت و شلوار مسخره در حال تعقیب و گریز است . از ماشین پیاده می شود و مثل اردک می دود و چهار تا هیکل گنده ، عرضه ی گرفتنش را ندارند و من لبخند زنان فکر میکنم که علیرضا خمسه چقدر با مزه است و آن هیکل گنده ها چقدر خنگ اند !

 جایم را به خانومی که کنارم ایستاده می دهم و خودم می روم کنار آن آقای مبلِ رو به رویی  می نشینم .خوش حالم که دیگر از سر پا ایستادنش نچ نچ نمی کند !  ساعتم را نگاه می کنم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . اخبار ورزشی شروع می شود و مرد ها جوری دقت می کنند که انگار خیلی بارشان است . و من فکر می کنم اگر خیلی بارشان بود کمی ورزش می کردند تا هیکلشان انقدر اسفناک نباشد . خانومی صدا میزند : شماره ۲۸۲۲! من داخل میروم و از این که  لپ های کسی را گاز نگرفته ام عصبی ام !