مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۱۵ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

زندان ...

دستت را از جیب کتت بکش بیرون؛ از بند کیفت, از روی میز, دستت را از سینه ات آزاد کن. زندان که فقط ایستادن پشت میله‌های راه راه و چشم دوختن به نقطه‌ای آن سوی دیوار و حصار نیست. همین که دستت در جیبت گیر کرده باشد و نتوانی به راننده‌ی تاکسی میدان آزادی را نشان دهی یعنی هی باید تنهایی ت را دور بزنی. همین که دستت را به میز, به سینه‌ات قفل کرده باشی؛ همین که خیره شوی به رفتن‌ها به خاطره یعنی در پستوی ذهنت یک جایی از زمان, پیش کسی زندانی شده‌ای. زندان که فقط سیگار بهمن و دمپایی پلاستیکی نیست. همین که دستت با سیگار ته بکشد, همین که دمپایی ت چند ماهی پشت در جفت باشد و تو زل زده باشی به کاج همسایه یعنی دست‌هات پشت میله‌های پنجره زندانی ست حتی اگر رو به آسمان باز شود درب این دیوار. دستت را از بند کیفت رها کن بگذار این دست‌ها از لب‌های کسی گیلاس بچیند, یا که روی موهای کسی لبخند سنجاق کند. دستت را رها کن و بگذار باد تو را به دست‌های آویخته‌ام از درخت گیلاس هول دهد  ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

من ...

من همانی هستم که اگر خیرات می کنند به من نمی رسد.
همان سوراخ اول کمربند که همیشه بدون استفاده و تنها می ماند ،
شبیه صفر که درهر عددی ضرب شود در کمترین مقدار حالت ممکن قرار میگیرد.
من همان درس عبرتی هستم که روزگار برای دیگران رقم می زند ،
همان که خوشحالی را باور نمی کند ،
من به دنیا آمدم و دنیا به من نیامد  ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

... Running By The Roads , Running By The Fields

خوب نیستم ...

 

[Amirreza] : [Running By The Roads , Running By The Fields]

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

آماده نیستم ...

من هنوز جامانده سال نود و سه در نود و چهارم، آنوقت صدای ساز و دهل نود و پنج می آید! چگونه این هجم از تنهایی را با خودم ببرم به نود و چند؟! تا کی زنده می مانم که بخواهم سال ها را یک به یک نشخوار کنم؟ هنوز نود و پنج درصد از من در نود و چهار جا مانده، زیادی زود است برای اتمام امسال، زبانم بند آمد، سبزه عید از در وارد شد، ماهی به حوض انداخته شد، پدر عیدی کودکان را داد، اما من هنوز چشمانم به داربند حیاط خانه است که چرا میوه نمیدهد، که چرا این عمر میوه نمیدهد ...

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

عادی ..

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است ..

+ به پیوست موزیکی فرستاده می شود از کارهای گذشته
[Disconection]

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
. امیررضا .

میلاد ..

امروز روزی بود که بیست و سومین دور را به دور زمین زدم
من در آستانه ی بیست و چهار سالگی یک موبایل دارم که پر از شماره تلفن است. و یک دوست صمیمی به نام نوید. و چندین دوست خوب نه چندان صمیمی که ماهی چند بار تلفنی صحبت میکنیم. من در آستانه ی بیست و چهار سالگی وقتهایی می شود که موبایلم را دستم می گیرم و تک تک این شماره ها را بالا پایین می کنم بلکم چشمم بیافتد به شماره تلفنی جدید. یک آدم تازه که بتواند من را از غربت خفه کننده ای که گاهی سراغم می آید نجات بدهد. من در آستانه بیست و چهار سالگی کارم شده است اس ام اس زدن به نوید. "این تنهایی خفه کننده ست"....
پاسخ" صبر".

تولدم به خیر :]

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

رسالت من ...

توی یکی از کلاس ها ، یکی از دانشجویان خانم می گوید : استاد !  من از رشته ریاضی آمده ام    جامعه شناسی.  وقتی این تصمیم را گرفتم دلم می خواست حتما مثل دورکیم و مارکس نظریه پرداز خوبی شوم . ومی خندد.

همیشه فکر میکردم که به دنیا آمده ایم که هر کداممان کار بسیار بزرگی انجام دهیم ،  مثل  حافظ و مولوی ، صائب و شمس ، چخوف  یا داستایفسکی ، هیچکاک ، نیچه ، فوکو ، ملاصدرا ، .... آدم های بزرگی که سالها با کلمات و حرفهایشان و فیلم هایشان زندگی کرده ایم . یا حداقل مثل همین "وارنت بانت" بیل گیتس" جابز" زوکربرگ ".... یا  موشک اختراع می کردیم ، یا فضانورد می شدیم .

حالا  انگار مدت هاست از این تخیلات کوتاه آمده ام و ترجیح می دهم هیچ کدام اینها نباشم ، ترجیح می دهم کتابی را که دوست دارم بارها بخوانم ، فیلمی را که بارها دیده ام باز هم ببینم ، شعری که بارها خوانده ام باز هم زیر لب زمزمه کنم . دلم به چوب های دارچین خوش بویی خوش باشد که توی کتری می اندازم تا طعم تلخ چایی را حس نکنم .  دلم می خواهد بروم توی باغ انگور و با دست های خودم خوشه های انگور را بچینم ، دانه هایش را توی دهانم مز مزه کنم ....


 + و رسالت من این خواهد بود؛ که دو استکان چای داغ را ؛ از میان دویست جنگ خونین ؛ به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی ؛ آن ها را با خدای خویش ؛ چشم در چشم هم نوش کنیم  ...   [ حسین پناهی ]

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

خوب نیستم ..

خوب نیستم :)
همین ...

+ یادت به خیر مادر جان :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

پرنده چه می فهمد ...

پرنده چه می فهمد از دلتنگی درخت ، من خودم یادم است یک بار زانو به زانوی درخت ، همین درخت صنوبر توی حیاط نشسته بودم و داشتم برایش حرف می زدم . کلی کنایه و طعنه بارش کردم ، اما سایه به سایه ی صنوبر بغلی انگار تخت خوابیده بود . همیشه احتمالی ، شبیه لحن صنوبر با من بوده است ، احتمال گریختن به عمق ناتمام خواب ، خیابان ، خیال .  همیشه احتمال فروریختنی شبیه فروریختن ساعت هفت و نیم صبح سال هفتادو هشت با من بوده است . همیشه احتمالی شبیه بوی گل قند آفتاب خورده ی سال قبل در من بوده است . گاهی که آب دهانم را با شدت تمام قورت می دهم چیزی شبیه همین احتمال آفتاب خورده در جانم سرریز می شود .

پرنده که سهل است ، این شب زنده دار باران ندیده هم بعید می دانم بفهمد که پشت تلنگر های مدام این بغض های فروخورده چه شباهت عجیبی به  لحظه ی خیس آبان ماه موج می زند . حالا  مدام صبوری می کنم تا کسی با شباهت اندوهناک آن شعر بی قافیه ، سراغ شادمانی آب و پرسش پر واژه بیاید . من اگر این همه پرده را کنار میزنم تا کوچه پیداشود فقط به خاطر علاقه ی تب زده ی آن سال ها نیست . من مدت هاست ردیف های کنار پنجره انتهای کوچه را از یاد برده ام . حتی این ماشین شیشه شکسته ی زنجیر شده به تیر چراغ برق هم می داند که من از چه پا به پای ماه خوابم نمی برد . حالا تو مدام چراغ روشن پلاک هفت را به رخ من می کشی که چه ؟

کسی چه می داند این هزار و یک شب ما احتمال کدام دل آشوب شکسته است . به خیال من ، راه منتهی به حیرت آینه ....چیزی شبیه زخم دقایق سالخورده است .....  هنوز ... راه مانده تا شوق ساده ی تو ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

شهر من ...

برای شهرم :)

[نخل های بی سر ...]

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .