مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۳ مطلب با موضوع «گاه نوشت» ثبت شده است

خانه پدری ...

این خانه زیباست هنوز ، با تمام کهنگی اش شنیدنی ست ،
با همان شعر های کودکانه که لای جرز دیوارش مانده و بلند تر از صدای من است ،
خانه پدری ام زیباست ،
زیرا سه سالگی ام در آن می دود و به ریش بیست و چند سالگی ام می خندد ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
. امیررضا .

شهر ؛ زیبایی .. ؟

مدتی است که فکر می کنم در این سرزمین  دو واژه ی شهر و زیبایی در تضاد آشکار قرار گرفته اند.و باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست, وحالا فکرش را بکنید که شهر با همه ی ابعاد  انسانی و غیر انسانی اش در همه ی ساختار های زیستی رخنه کرده است.حالا برای پیدا کردن زیبایی فقط باید به جایی رفت که اجتماع انسانی در آن تعریف نمی شود . جایی مثل وسط دریا, جایی مثل نوک کوه, یا مرکز کویر با آن ستاره های نزدیک !خودم را در آینه ی قدی بیرون بر انداز کردم, دکمه آسانسور را فشار دادم و دوباره در آینه نگاه کردم اما همه چی به آرامی اتاقک آسانسور نمی گذرد این را وقتی از کوچه بیرون می آیم میفهمم ...هر یالقوز بی قواره ای این جا تی شرت پوشیده است و یک جین مارک دار . ماشین ها    gOops  gOops می کنند , زن ها می خندند, پسرها سیگار می کشند . این جا شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد ! چهار شنبه سوری باشد تمام شهر این جایند ! انتخابات باشد این جا شلوغ است ! ایران جام جهانی برود که دیگر جای سوزن انداختن نیست .شب  اما با تمام ستاره هایش فقط  نگاه میکند, نیمه شب که می گذرد ماشین ها آرام آرام , و مردم یکی یکی راهی خانه هاشان می شوند. پاساژ ها کرکره ها را پایین می کشند و شهر آرام میشود. شب نفس می کشد و شهر به فردا فکر میکند  مثل دریا به ادامه ی خویش...پشت تمام این اتفاقات پشت تمام ذرت مکزیکی هایی که خورده میشوند پشت کوچه پس کوچه های این جا پشت همه ی بستنی قیفی های خورده شده  پشت تمام کافه های شلوغ ...پشت تک تک عروسک فروشی ها و کتابفروشی های این جا چیزهایی وجود دارد که ما از آن بی خبریم... این جا بلوار سجاد است . شاید فلسفی ترین نقطه ی شهر باشد !

و من باورم این است که اگر زیبایی را بشود پیدا کرد مسلما" در شهر نیست ...


 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .

گاه نوشت ...

گاهی یک حزنی هست شبیه حال و هوای درخت اواسط پاییز. بهار و تابستان از دست رفته و پاییز بلند و زمستان در پیش. این حزن به سرانجام هم نمی رسد. کشدار و عریض است .  نفس تنگی می آورد و غلظت عجیبی توی دل آدمی می افتد. حزن ......صبوری ِ می آورد . گاهی حضرت حافظ  کنارش می نشیند و بیداد و داد تاریخی اش آتش می زند به دل ناآرام و بی تابش . گاهی به یک بیت اخوان ثالث قناعت می کند و نقبی می زند به نیما و فروغ.
اندوه گاهی شکل کتابی می شود که سالهاست گوشه ی کتابخانه خاک می خورد و تو با هر بار نگاه کردن حسرتی عظیم را به آغوش می کشی. حسرتی که تا آخرین لحظه ی شب که چشمانت تسلیم خواب شوند با تو همراه می شوند . دنیا هر چقدر بزرگ می شود اندوه آدمی گوشه گیرتر می شود. پیش ازا ین ها می توانستی اندوهت را برداری ، بروی توی کوچه  و تا دلت می خواهد شانه به شانه ی اندوهت توی برف و باران قدم بزنی، برایش چای داغ بخری. دستش را بگیری. پیش از این ها می توانستی اندوهت را وزن کنی و حتی توی شعرهای ساده ی روزنامه ها وزن و قافیه ی ساده ای برایش پیدا کنی. حالا مگر می شود اندوهت را با صفحات روزنامه قسمت کنی؟ اندوه آدمی می شود زجر و تلخ و اشمئزازی تهوع آور.
پیش ازا ین ها  دل آدمی برای اندوه های دور و نزدیک تنگ می شد . حتی یک بشقاب ساده هم می توانست بهانه ای شود برای یک بغض کودکانه. اندوه بلد بود شب از کجا می آید. دستت را باید سمت کدام دیوار ببری و همسایه ات شام چه بار گذاشته است. اندوه بلد بود درخت سیب امسال بار نخواهد داد اندوه بلد بود تنفس شب چه شکلی است .
حالا .... اندوه ...شده درد مدام... اوقات اندوه باری که تمامی ندارد ....

 

+ به پیوست آهنگی ارسال میکنم ؛ ساخته ی خودم.  :)
[Shining Ground]

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .