مادر

چترم باز باشد یا بسته ، چه فرقی می کند ؟ ، بدون مادر آسمان دلم همیشه ابریست ...

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

صندلی شماره 3

یک صندلی فلزی را نشان کردم؛ جلوی پوزه‌ی اتوبوسی بود که مثلن قرار است ساعت ۶:۳۰ راه بیفتد. دمی نگذشت که جوانی آسمان‌جل با یخه‌ی برگشته‌ی آدیداس‌نمایی کنارم نشست؛ هنوز بند نفسش بود که سیگار را پشت سیگار روشن می‌کرد و با آن پُک‌های عمیق خاکسترهایش را کنار پایم می‌ریخت. برای این‌که نشان داده باشم حالم از این رفتارش به‌هم می‌خورد نگاهی به او کردم که تازه متوجه شلوار زاپ شده داغون و کثیف‌اش شدم! پیش خودم گفتم بگذارش دهانم را به دهانش مگذارم! پسری که هنوز پشت لب‌اش سبز نشده بود این‌بار جلوی من ایستاد و پرسید آقا مسافر شیرازید؟ گفتم نه. پس با صدای بلند گفت: آقای حسینی مسافر شیراز به جای‌گاه همسفر! گدایی از کنارم رد شد؛ با این‌که دلم به حالش سوخت اما ریالی هم به او کمک نکردم! هنوز بوی تند سیگار هم‌جوارم اعصابم را خسته نگه داشته بود که راننده اتوبوس ما از راه رسید و گفت برید بالا! قبلش به او گفتم ساک دارم! او نگاهی به ساکم انداخت و توجهی نکرد! یعنی در صندوق‌اش را باز نکرد! منم بی‌توجه به او خودم صندوق را بالا زدم و ساک را گذاشتم. اتوبوس‌اش چندان مالی هم نبود! پول فرست‌کلاس را گرفته بودند و چیزی در حد اتوبوس‌های شرکت واحد تحویل داده بودند! ردیف اول؛ صندلی سوم! تک‌صندلی! ساعت قدری از ۶:۳۰ گذشته بود؛ اما فقط هشت نفر روی صندلی‌هاشان بودند. آقای حسینی مسافر شیراز! این صدای بیرون اتوبوس بود! شیشه سمت چپم صحنه کودکی را نشان می‌داد که مدام گریه می‌کرد و پدر و مادر بلوچ‌اش شاید حتا قادر به پرداختن پولی برای خوراکی‌های رنگارنگی که در ترمینال می‌دید؛ نبودند. نگهبانی که درب ورودی را مثل کلاکت باز و بسته می‌کرد و سطل آشغال‌هایی که همیشه خالی بودند و پای آن‌ها نخ‌های سیگار رژه می‌رفتند! هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود و من از سر کلافه‌گی هدفونم را بیرون کشیدم. حالا دیگر صحنه‌هایی را که در ترمینال می‌دیدم با موزیک‌هایی که گوش می‌دادم عجین شده بود و چه تلخ هم بود. راننده آمد بالا. دید اتوبوس تقریبن خالی است! پس عصبی شد و گفت: همه پیاده شین با اتوبوس سفیده برین! همه آن هشت نفر به انضمام من از اتوبوس پیاده شدیم و منتظر اتوبوس سفید ماندیم تا بیاید! چون هنوز آن اتوبوس سفیدرنگ نیامده بود! اتوبوس ما که رفت. ساکی که در صندوق‌اش جا گذاشته بودم؛ تاخیر آمدن اتوبوس سفید؛ اتلاف یک ساعتی وقت؛ پولی که بابت بلیت پرداخته بودم و غروب آفتابی که از عصر سیزده‌به‌در هم حزین‌تر بود و نهایتن صدای آهنگی که در گوشم می‌گفت: قطار رد شد و رفت؛ مسافرا موندن... آقای حسینی مسافر شیراز به جای‌گاه همسفر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

من این روز ها ...

غلت دیگری میزنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آید, در واقع مدت هاست که خوب نخوابیده ام . اوایل فکر میکردم مشکل از بالش هایم است . سرت را که رویش میگذاری وسطش فرو میرود و پر هایش به اطراف پخش می شود. اما بعد ها فهمیدم که مشکل چیزی فراتر از این حرف هاست !دیگر آن خواب های بعد از ظهر تابستان را نمیتوان پیدا کرد.آن روز هایی که بعد ناهار زیر کولر به خواب می رفتم.بیدار که می شدم عرق کرده بودم و احساس تشنگی مرا به خوردن لیوان آبی  وا می داشت. توی حیاط خنکای مطبوعی در هوا پخش بود و بوی خیس خاکـ وجودم را پر میکرد وشوق بازی های کودکی ام دو چندان می شد . دیگر  نه از آن روزها نشانه ای باقی مانده است نه خانه ی مان حیاط دارد نه بازی های کودکی پا برجاست و نه بوی خاکـ مرا مثل قبل به شوق می آورد . از تمام کودکی ام فقط عکس هایی باقی مانده اند که نگاه کردنشان من را پرت می کند به روزهایی که تمام شد . به روز هایی که چقدر زود تمام شد ! به روزهایی که تنها دغدغه ام تشخیص پای چپ و راست کفشم بود.الان بزرگ شده ام دیگر . میدانم زمین گرد است میدام آبی چه رنگی است.میدانم وقتی اسم فامیل بازیمیکنم  ماشین از " خ " میشود خاور ! میدانم اصول دین پنج تاست, میدانم پرچم کشور آلمان مشکی قرمز زرد است. میدانم وقتی کسی لب هایش را نشانم میدهد و با تعجب نگاهم می کند زود باید بگویم lip  lip !من حالا خیلی چیزهای دیگر را هم میدانم که از درون چنگ می اندازد و دل و روده ام را پاره می کند . من این روزها زیادی همه چیز را میدانم .انگار باید کمی استراحت کنم .منطق ذهن من این همه تضاد اطرافم را قبول نمی کند . همان بهتر که سرم را بگذارم روی بالش هایی که بیخوابی هایم را در  آغوش گرفته است . دیوار های اتاقم را هر روزنزدیک تر احساس می کنم و این نشانه ی خوبی نیست. و این نشانه ی خوبی نیست  که از صبح تا الان  چاووشی توی این اتاق میخواند و میخواند و میخواند : اگـه چـه هیچکس نیومد  سری به تـنـهـایـیـت نـزد     اما تو کـوه درد بـاش   طاقت بیار و مــــرد باش . غلت دیگری میزنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آید, در واقع مدت هاست که خوب نخوابیده ام .اوایل فکر میکردم مشکل از بالش هایم است!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
. امیررضا .

هذیان (1)

عرق سردی به پیشانی ام می نشست و آرام تمام بدنم را میگرفت

در کودکی . . .

وقتی که سرما می خوردم و در تب می سوختم.

خواب های آشفته ای هم  می دیدم ,

هذیان میگفتم و کابوس می دیدم

در آن لحظات همه چیز جور دیگری بود برایم

به راستی که همه چیز

جور دیگری بود . . .

در خواب " مورچه ای را می دیدم که در نهایت آرامش فیل بزرگی را کتک میزد ! "

مضطرب می شدم و گریه میکردم

اما هیچکس نمی فهمید من چه میگویم . . .

هیچکس . . .

هیچکس حتی نخواست بفهمد من چه میگویم !

مادرم گاهی برایم  آب پرتغال و لیمو می گرفت

بین خواب هایم سعی میکردم توضیح دهم که چه دیدم

اما به حساب هذیان هایم میگذاشتند و من . . .

من فقط میخواستم یکی گوش کند این هذیان های کابوس وارم را . . .

یکی گوش کند ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
. امیررضا .